جدایی نادر از سیمین

امروز هوس کردم کمی وبگردی کنم، وب یکی از کسانی که زمانی میشناختمش، یا فکر میکردم میشناسمش، توجهم را جلب کرد و مرا یاد کتابی انداخت. کتاب روسیهی دوران انقلاب اکتبر را در شهری مفروض منعکس میکرد، زمانی که روزی سفیدها، روز دیگر سرخها و روزی دیگر که و که بر شهر مسلط میشدند. مردم پرچم همه را داشتند صبح به صبح کله از پنجره بیرون میکردند و از همسایه میپرسیدند: «فلانی امروز روزِ کیه؟» و پاسخ میگرفتند مثلاً سفیدها و فیالفور پرچم سفیدها را از پنجره آویزان میکردند.
برادر من داشتن کمی شخصیت به دنیایی ادبیات و ادبیت که چون تویی میتواند مدعی آن باشد میارزد و امروزی بودن و انسان معاصر بودن به تعلق داشتن به نسل پنج و شش و هفت و غیره نیست. نود سالهای ممکن است از سی سالهای مدرنتر، امروزیتر و مهمتر از همه انسانتر باشد، شما برو همان پرچمت را آویزان کن.
می ترسید، از عریانی، از اینکه آدمی را لخت ببیند، چه برسد به آنکه به دست خودش لختش کند، از درون و برون. دیده بود، بارها و فهمیده بود هیچ چیز غم انگیزتر از عریانی آدم نیست، ایستاده بر دو پا و دست ها آویخته بر راستای تن، گردنی که تاب تحمل سر را ندارد، آن هم با آن دو چشم دو دو زن که هر لحظه بر شیئی می لغزد.
هیچ چیز را تا آخر خط نرفته ام، همه اش تکه تکه بوده، نیمه کاره، چسب و بست خورده، درست مثل کسی که تمام عمر سر سفرة دیگران غذا خورده باشد.
بعد دیدم برای دیگران هم همین طورها بوده، تکه تکه، ناقص. و این تکه ها، این خرابه های آدم ها انگار دارد روی سر من خراب می شود.
بره گمشده راعی/هوشنگ گلشیری
هستند فرهنگسازان و دانشمندانی که جوانی را با سیاست شروع میکنند و در میانسالگی و پیری سیاست را سه طلاقه کرده و راه ماندگارتری برای خدمت به مردم انتخاب میکنند. لویی پاستور در کمون پاریس جنگید و وقتی به آرمانهای عدالتخواهانه خود دست پیدا نکرد و دوستها و همرزمهاش را بر کف خیابان و در خون خود غلطیده دید سیاست و فکر سیاسی را بوسید و کنار گذاشت و خود را وقف علم کرد تا به قول خودش از طریق بهتری به آدمیزادگان خدمت کند و از لویی پاستورِ رزمندة نبرد کمون پاریس لویی پاستورِ دانشمند و میکروبشناس سربرآورد.
علیاکبرخان دهخدا، پسر خانباباخان پسر آقاخان پسر مهرعلیخان پسر رستم خان(پسر قلیچ خان) پسر سیفالهخان است که در طهران- و نه تهران – و در کوچة قاسمعلی خان و در محلة سنگلج به دنیا میآید. پدرش مالکی در ناحیة ایلنشین چگینی در بلوک قاقازان واقع در شمالغربی و غرب قزوین است. اما علیاکبرخان دهخدا خانزاده بزرگ نمیشود. نه ساله است که پدر از دست میدهد و فقط خانهای صد ذرعی در جوار خانة حاج شیخ هادی مجتهد نجمآبادی برای خانوادهاش باقی میماند و اقوامِ ارثخور ارث او را میبلعند، اما مادر دهخدا نمیگذارد به درس و مشق او خللی وارد شود. او به مدت ده سال به مکتبخانة غلامحسین بروجردی میرود و از صرف تا اصول فقه و کلام و حکمت را نزد او میآموزد و بعد از آن وارد مدرسة سیاسی میشود و زبان فرانسه را در آنجا فرامیگیرد تا به استخدام وزارت تازه تأسیس خارجه درآید. اما آنچنان در سیاست غرق میشود که بعد از به توپ بسته شدن مجلس دیگر وطن جای امنی برای ماندن او نیست و مجبور میشود که جلای وطن کند و هنوز دو سال از فارغالتحصیلی او از مدرسة سیاسی نگذشته که به همراه معاونالدوله غفاری به بخارست پایتخت رومانی میرود. او چشم تیزبینی دارد و از بخارست با مغزی پر از مطالب بکر و تازه به وطن برمیگردد. او حالا بر این عقیده است که ما باید«تمدن مکانیکی» را از غرب بیاموزیم زیرا که «تمدن معنوی و روحی» را خودمان داشتهایم...