امروز هوس کردم کمی وب‌گردی کنم، وب یکی از کسانی که زمانی می‌شناختمش، یا فکر می‌کردم می‌شناسمش، توجهم را جلب کرد و مرا یاد کتابی انداخت. کتاب روسیه‌ی دوران انقلاب اکتبر را در شهری مفروض منعکس می‌کرد، زمانی که روزی سفیدها، روز دیگر سرخ‌ها و روزی دیگر که و که بر شهر مسلط می‌شدند. مردم پرچم همه را داشتند صبح به صبح کله از پنجره بیرون می‌کردند و از همسایه می‌پرسیدند: «فلانی امروز روزِ کیه؟» و پاسخ می‌گرفتند مثلاً سفیدها و فی‌الفور پرچم سفیدها را از پنجره آویزان می‌کردند.

برادر من داشتن کمی شخصیت به دنیایی ادبیات و ادبیت که چون تویی می‌تواند مدعی آن باشد می‌ارزد و امروزی بودن و انسان معاصر بودن به تعلق داشتن به نسل پنج و شش و هفت و غیره نیست. نود ساله‌ای ممکن است از سی ساله‌ای مدرن‌تر، امروزی‌تر و مهم‌تر از همه انسان‌تر باشد، شما برو همان پرچمت را آویزان کن.