دیشب اولین دفعه­ای بود که مردک را به خانه می­آورد. هرهر نخودی می­خندید و ریسه که می­رفت دستش را جلو دهنش می­گرفت.

هیچ چیزِ قضیه برای من خنده­دار نبود. مردک را به آشپزخانه بردم و کاری کردم که حساب دستش بیاید؛ گفتم اگر دلش را بشکنی با من طرفی.

گفت: «دوستش دارم، مواظبش هستم.»

 نمی­دانم چرا ته دلم به او اطمینان ندارم. می­ترسم با احساساتِ دخترم بازی کند – کاری که همۀ مردها می­کنند.

دخترم می­خواهد با او بیشتر آشنا شود ولی من دلم نمی­خواهد، دوستش ندارم. ولی چه ­کنم؟! او پدرِ دخترم است و دخترِ هشت ساله­ام دوستش دارد.