وای از من و دخترم /فل گارنر / فریبا حاج دایی
دیشب اولین دفعهای بود که مردک را به خانه میآورد. هرهر نخودی میخندید و ریسه که میرفت دستش را جلو دهنش میگرفت.
هیچ چیزِ قضیه برای من خندهدار نبود. مردک را به آشپزخانه بردم و کاری کردم که حساب دستش بیاید؛ گفتم اگر دلش را بشکنی با من طرفی.
گفت: «دوستش دارم، مواظبش هستم.»
نمیدانم چرا ته دلم به او اطمینان ندارم. میترسم با احساساتِ دخترم بازی کند – کاری که همۀ مردها میکنند.
دخترم میخواهد با او بیشتر آشنا شود ولی من دلم نمیخواهد، دوستش ندارم. ولی چه کنم؟! او پدرِ دخترم است و دخترِ هشت سالهام دوستش دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط فریبا حاج دایی
|
من سردم است و میدانم