همزاد داستایفسکی و همزاد در داستان­های هدایت / فریبا حاج­دایی

همزاد داستایفسکی و همزاد در داستان­های هدایت / فریبا حاج­دایی      اینجا

... در کتاب«همزاد» داستایفسکی آدم اصلی داستان، گالیادکین، حس می­کند از دیگران عقب افتاده است و دیگران حق او را که مردی نیک و پاک­باز است می­خورند. او شأن خود را از همه برتر می­داند و در بازی­های دیگران شریک نمی­شود: «من اهل دوزوکلک نیستم و از این هم احساس غرور می­کنم. من کارهایم را پنهان نمی­کنم و به اصطلاح آب­زیرکاه نیستم.» و در جای دیگری می­نالد که دشمن دارد، دشمنانی قسم­خورده. او می­خواهد از این دشمنان انتقام بگیرد ولی او خود را اهل گوشه و کنایه و دورویی نمی­داند. گالیادکین بر اثر رفتار بدی که در مراسم جشن تولد دختر ولینعمتش از خود نشان می­دهد به جایی می­رسد که نه فقط تشنۀ این است که از خودش فرار کند بلکه دلش می­خواهد اصلاً گالیادکینی در کار نباشد و همین­هاست که آرام آرام دوگانگی شخصیت را در او رقم می­زند و دارای همزاد می­شود و به یاد داشته باشیم که این نوع همزاد ربطی به همزاد دوران نخستین بشری، که نمایان­گر نیمۀ آسمانی موجود بود، ندارد.

به همین سیاق در سه قطره خون نوشتۀ صادق هدایت راوی داستان همزادهای گوناگون پیدا می­کند. احساسات و عواطف آدم داستانی سه قطره خون چنان پیچیده و گره­خورده است که دنیای خیالی خود را واقعیت می­نمایاند و این در حالی است که خواننده با خوانش­های متعدد متوجه می­شود که دیگر شخصیت­های داستان در واقع سایه­های راوی و به بیانی همزادهای او هستند...

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دایی وانیا

 وقت­هایی از اینکه زنده­ای خوش خوشانت می­شود و دلت می­خواهد صد که سهل است صدها سال زندگی کنی. برای من زیاد پیش نمی­آید ولی کم هم نیست اوقاتی این چنینی. امشب چنینم. نمایش خوشگلی با اجرایی خوشگل از نمایش­نامه­نویسی بی­مانند دیده­ام و شنگول و سرجنبان می­خواهم سرخوشی­ام را به گوش همۀ دنیا برسانم. «دایی وانیا»ی چخوف مدتی است که در سالن اصلی«تئاتر شهر» اکران شده. این اثر بی­نظیر را، که هنوز تا هنوز تروتازه است،  اکبر زنجان­پورکارگردانی کرده و نمایشی پرجنبش با موسیقی در خور پدید آورده است. راه رفتن اکبرخان زنجان­پور را در خیابان، سینما و هر جای دیگری جز صحنه تئاتر دیده­ام، سنگین ودشوار راه می­رود. در نمایش اما، او که خودش نقش دایی وانیا را بازی می­کرد، چنان نرم و سبک از جایی به جایی می­رفت که من فکر کردم وقتی ذاتاً هنرمندی و با خودِ خودِ هنر نظربازی داری صدها ساله هم که بشوی جوانی و می­توانی مثل نوجوانی چهارده ساله طوری پا بر زمین بگذاری که گویی روی ابرها راه می­روی. اگر هنرمندی از این جنم باشی دیگر چه نیازی است به«آیین دوست­یابی»، دوست خودش یافته می­شود. هنرمندی که هنرمند است، چه نویسنده باشد و چه سروکارش با تئاتر و موسیقی، لازم نمی­بیند به خاطر لقمه­ای شهرت جای دوست و دشمن به هر کس و ناکسی نشان بدهد و با هر پستی و مجیز گفتنی خود را دوسه روزی بر روی آب نگاه دارد. او خود تجسم شرفِ انسان است. او خودِ انسان است، اگر انسان آنی بود که می­بایست. و هموست که تو را، در مقام بیننده یا خواننده و در یک کلام مخاطب هر اثر مفروض، به انسانیت خود مغرور می­کند و تو حس می­کنی که صد سال زندگی رقمی نیست، می­شود صدها سال زندگی کرد و خوش هم زیست.