«جزیره‌های سرگردانی» در تالار وحدت
گزارش فریبا حا‌ج‌دایی از تشیع«سیمین دانشور»
تو حیاط تالار وحدت ایستاده‌ام و چون بقیه انتظار می‌کشم پیکر سیمین خانم دانشور را بیاورند. انگار دیروز بود که با دوستم شهره چلیپا نزد خانم دانشور رفته بودیم. خودش در را برای‌مان باز کرد. شلوار مشکی به پا، بلوز کرم‌قهوه‌ای به بَر که به قامت کشیده‌اش برازنده بود. از این در و آن در با ما حرف زد، داستانی از مرا خواند و تشویقم کرد و گفت: «صمیمی می‌نویسی. به صمیمیت خودت» و من، که بی جنبه هم هستم، تا مدت‌ها غرق در شادی بودم. به آشپزخانه‌اش رفتیم، میز مستطیل شکلی را نشان‌مان داد و گفت که خود جلال آن را ساخته، و حالا من این‌جا توی حیاط تالار وحدت ایستاده‌ام که پیکرش را بیاورند. همسرم، رامین مستقیم، سرمای بدی خورده و به خاطر گل روی من، و البته سیمین خانم، همراهم است. او افراد را بهتر از من می‌شناسد: فریبرز است، فریبرز رییس‌دانا، آن هم مجابی و همسرش، آقای دعایی هم آمده، مسجدجامعی هم. سیمین خانم بهبهانی طبق معمول با عده ای از زنان، که حلقه‌اش کرده‌اند، وارد می‌شود و دور ده‌باشی را حلقه‌ای از جوان‌ترها در بر گرفته. احسان نراقی که وارد می‌شود جوان‌ها به کمکش می‌روند و خبرنگاران با او و ده‌باشی مشغول سخن می‌شوند. فرهاد حسن‌زاده و رضی هیرمندی گوشه‌ی چمنی ایستاده‌اند و لیلی گلستان از این جمع به آن یکی می‌رود. حسین سناپور خاموش و متین گوشه‌ای ایستاده. جمعیت لحظه به لحظه بیش‌تر می‌شود و همه نوع آدمی در آن‌جا موج می‌زند، چادری و غیرچادری، ریشو و بی‌ریش، کراواتی و یقه‌حسنی، و به کلامی چکیده‌ای از ایران، و همه برای سیمین خانم آمده‌اند. صدای سیمین خانم از بلندگو پخش می‌شود: «هنر یک نوع بلاغت یعنی بیان است، برمبنای برداشت هنر از جهان و زندگی. اما بیان هنر معاصر از زندگی و جهان با تلخی است. سه جریان هنری وجود دارد که در کشور ما هم پیروانی دارد. تعدادی از هنرمندان ما رمانتیک هستند، برخی تئوکلاسیک، که تی. اس. الیوت در جهان نمونه بارز آن است. امپرسیونیسم و سمبولیسم هم پیروانی دارد. کوبیسم، مذهب؛ اسلام، کاتولسیسم و بودیسم در جریان‌های هنری ما نقش دارند. به طور کلی سه جریان ادبی مهم؛ رئالیسم انتقادی، رئالیسم سوسیالیستی و هنر مدرن نوگرا گرایش‌های اصلی کشور ما هستند. هنر مدرن ذاتاً غیراجتماعی است و واقع‌گرایی سوسیالیستی امیدبخش است...» زنی دستم را می‌گیرد و ازم می‌خواهد کمکش کنم. متوجه می‌شوم به خاطر سیمین خانم از شیراز آمده، منزل نوه‌اش اقامت دارد و هشتاد سالش است و حالا نوه‌اش را گم کرده و متأسفانه تلفن همراه هم ندارد. می‌گوید که با کتاب‌های دانشور، به خصوص«سووشون»، زندگی کرده و نمی‌توانسته به تهران نیاید و بغض می‌کند. با همسرم به دنبال نوه می گردیم و چون پیدایش نمی‌کنیم زن را بالای پله‌ای مستقر می‌کنیم تا نوه در آن بلندی ببیندش و به نزدش بیاید. از آن بالا، بالای پله‌ها، «جزیره‌های سرگردان» آدم‌ها بیش‌تر به چشم می‌آید، همه هستند، ولی گله‌ به گله و مجموع نشده‌اند. به یاد کوچه‌ی کودکیم می‌افتم، ما ته کوچه بودیم. همسایه‌ی دستِ راستی ما آقا سید نامی بود و دست چپی از اهالی تسنن. پایین‌دست منزل آقا سید منزل مادام قرار داشت و پایین‌تر از آن منزل شازده خانمی از سلسله‌ی قاجار. همه با هم سلام‌علیک و معاشرت داشتند و نه جزیره‌های مجزا که بیش از هر چیزجزیی از جمع منسجم کوچه بودند و حالا و این‌جا!
پیکر سیمین خانم را آوردند، هم چنان بلند و کشیده‌قامت. سخن‌رانانی سخن راندند، موقع صحبت یکی دو تای آن‌ها جمعیت حلقه‌زده به گرد سیمین خانم بهبهانی فشرده‌تر شد. بعد نماز میت را آقای دعایی شروع کرد و هم‌زمان آن حلقه‌«ای ایران» خواندند و ختم جلسه و حرکت به طرف بهشت‌زهرا.
در ترنج نامه چاپ شده