« قصه­ دارویی پس از مرگ شهرزاد. »

« درباره­ ی ترنجِ قالی اثرِ فریبا حاج­ دایی. »

    در مجموعه داستانِ ترنج ­قالی خیال­مان از بابت فوت­ وفنِ داستان­گویی راحت است. حاج­ دایی بعده سالها نوشتن خوب می­داند چه­ طور داستانش را بدون خُرده شیشه­ های پست­ مدرنیستی بنویسد. پس در مجال این مقاله بیشتر به درون­مایه داستانها می­پردازم که نه در طرحِ داستان­ها که در درون شخصیت­ها پیش می­رود و مثلِ آبِ زیرکاه تکنیک خود را افشا می­کند.

    گفتن ندارد که زبانِ ترنج­ قالی زبانی زنده و جاری و ساری در دهان مردم است. کاملا کنشی، شفاف و بدون بندبازی­های زبانی. لحنِ زنده و پویای کلام اما گلابِ قمصری است بر سنگِ قبرِ شخصیت­های داستانها. هر بار گردوغبار را می ­روبد و میلاد و مرگ زنها را رو می­کند و می­گذرد. به ­جای شعرها و آه و ناله­های آبکی و کلیشه­ای، واقعیت­های تلخی را می­خوانیم که از دلِ خودِ قربانی­ها بیرون آمده است.

    تاریخِ مذکر به صورت فله­ ای زنان را قربانی می­کند و برای نجات آنها هیچ قوچی از دلِ باور و عملش بیرون نمی­آید. هیچ شهرزادی حریف شهریارِ کر و کور نمی­شود و زنِ تکه تکه شده­ ی ترنجِ قالی، قبل از آنکه اجازه­ ی قصه­ گویی داشته باشد زیر تیغِ باورهای غلط و منحط می­رود. دیگر هیچ­کس حوصله شنیدن قصه­ هایش را ندارد و هرچقدر هم با رمز و راز و بدون روده­ درازی­های هزارویک شبی به عشق مُرده­ اش بگوید که 27 بار دوستش دارد. به دو مورد از این قربانی­ها می­پردازم که مشتی باشد از نمونه­ ی خروار.