سِحرِ ترنج قالی
سِحرِ ترنج قالی
عباس محمدی
فریبا حاجدایی نویسندهی داستانهای کوتاه و بلندی است که هرکدام فاجعهای انسانی را در درون خود جای میدهند و مانند نارنجکی پس از خواندنِ واپسین سطرِ داستان در دلِ خواننده منفجر میشوند و تازه پس از انفجار است که تکهتکههای نارنجک ذهن را درگیر میکنند و تا زمانی دراز به خراشیدنِ روح ادامه میدهند. فاجعهی انسانی را حاجدایی در درونِ تجربهکرده و با الهام از پیرامون و زیستگاهش و خاطرات به آنها غنای داستانی میبخشد. او تخیل میکند و واقعیت جدیدی میآفریند که دیگر نه تخیل کامل است و نه به واقعیت آشنای ما شباهت دقیقی دارد.
در مجموعهداستان«ترنج قالی» حاجدایی از داستانکهای یک بندانگشتی هم غافل نشده است و در حد ایجازمخل ذهن خواننده را غلغلک داده است. داستانک«۲۷بار دوستش میدارم» از نوع داستانکهایی است که از باور به جادوی اعداد جان میگیرد و مایه آن خواننده را به عهد فیثاغورث در اسکندریه باستان میبرد اما برداشتی امروزین از اعداد۲ و۷و۲۷ را هم بدست میدهد که با آنها عشق را میشمارد.
کابوسها و افسردگی و آزارهای تحمیلشده در کودکی بنمایهی داستان«پیراهن کودکی» است. خواننده با خواندن این داستان کابوسهای خود را کشف میکند و درمییابد همهی ما روح آزردهای داریم که روزی در ذهن ما به صورت تصویری حک شدهاند و با شروع یک حلقه یا زنجیرهی افسردگی مانند زنجیره یا دانههای تسبیح یکجا به ذهن هجوم میآورند و ما را از پا میاندازند.
خاطرات کودکی از والدین خود که در میانسالی به یاد آورده میشود اساس داستان«کرم خاکی» است که ما را یاد داستانهای فرانک اوکانر میاندازد.
عذاب وجدان زنی میانسال در بارهی مادری که لزوما مادر زیستشناسی نیست در داستان«فردا دیر بود» خبر از طبیعت خودخواه انسان میدهد.
شهر مخوف و رعبانگیز است. دختر جوانی که پا به شهر زادگاهش گذاشته سگی را نزدیکترین خویشاوند خود مییابد،«میهمان در شهر».
در«میگویند نبوده» حاجدایی تاثیرپذیری خود از کافکا را نشان میدهد و موضوع پروندهی یک خبرنگار زندانی رامایهی داستانی خود میکند.
مرگ عزیز هیچگاه ما را رها نمیکند و جلوههای مختلف در دورانهای متفاوت زندگی مییابد و داستان«عنکبوت قرمز» تجربهای از مرگ را به رخ ما میکشد.
خواهر کوچکتر بودن و ظلمی که خانواده دانسته و یا ندانسته بر او تحمیل میکند در«ترنج قالی» که نام کتاب هم هست مصداق همان نارنجک است که در دل خواننده منفجر میشود و میدانیم هرچقدر فضای انفجار کوچکتر شدت آن بیشتر است از این روست که در داستان کوتاهی که ایجاز به حد کافی باشد ما با چنین کیفیتی از انفجار روبرو هستیم.
در«قضیهی ما و آذر خانم» پلشتی ما، آدمهای ظاهربهصلاح را رو میکند. اگر میخواستم بهترین داستان حاجدایی را برگزینم بیشک همین را انتخاب میکردم که در پایان داستان عرق شرم بر خوانندهی به ظاهر آبرومند میافشاند.
قضاوت ما در بارهی ازدواج و طلاق دیگری به راحتی ممکن نیست و وقتی مرگ هم فاصلهای ابدی بین ما و دوستان بیندازد دیگر کار فقط در دنیای تخیل قابلیت پیگیری دارد. در داستان«نمیدانم، تو بگو» راوی مجبور به افشای رازی میشود که در دوران حیات دوستش رازی مگو بود.
از نقاشی کودکان میتوان با تفسیر دقیق به تمام کشمکشهای خانوادهای که کودک در آن رشد میکند پی برد، لااقل نظریههای روانشناسی چنین ادعایی دارد و حاجدایی در داستان«نقاشی» چنین کاوشی میکند.
حاجدایی سفرنامهای مختصر و مفید از سفرش به شهر هنر و فرهنگ پاریس نوشته که از قضا آنجا را باب دندان خود نمییابد و هیولایِ بیگانهستیزی و ترس از غریبه را به خواننده نشان میدهد. سفرنامه کوتاه است اما چیزی از یک کتاب قطور در بارهی تجربهی یک ایرانی در پاریس کم ندارد.
فاجعهها رخ میدهند، خواه و ناخواه اما موضوع مهم این است که چگونه آنها را در ذهنمان واسازی کنیم. « دخترکی با رخت آبی، پسرکی با ماشین قرمز» تخیلی دردناک است که تلخی آن در کام خواننده برای مدت درازی میماند.
داستان«و امروز» داستان پیچیدهای است که حاجدایی سعی میکند با بیطرفی به شخصیتِ زنِ تحصیلکردهی داستان نزدیک شود. این داستان هیچ از داستانهای کوتاهی که در اروپای غربی نوشته میشوند ندارد.
حاجدایی به بچهها و زنها که میرسد مادریاش گل میکند. داستان«بازار محلی» این را به وضوح نشان میدهد و قوانین و عرف پوسیدهی اجتماع را نمایان میکند.
«تامارا» داستانی است که وانهادگی زنی که همهچیز خود را برای عشق بر طبق اخلاص میریزد به خوبی نشان میدهد. با انتخاب راوی درستفاصلهی کافی با موضوع گرفته شده و از شدت غم داستان کاسته شده است.
«قلعهی من کجاست» که داستان نخست است شخصیتپردازی در بارهی مردان و زنانی است که رسیدن به مکنت درونشان را آشکار میسازد و برای زن درونِ داستان همهچیز زیر سوال میرود.
حاجدایی نشان داده است که در قصهگویی اهل موجز و مفیدگویی است و از اطناب میپرهیزد. اگر از دلسوزیهای او نسبت به زنهای داستانی بگریزم او را داستاننویسی توانا یافتهام که در این مجموعه و در مجموعه«با شیرینی وارد میشویم» و داستانهایی که در فضای مجازی منتشر میکند سحر قلمش را نشان داده است.
من سردم است و میدانم