چه شد که سروکلۀ همزاد در ادبیات پیدا شد؟ نمی­دانم. از کی و چه موقع آدم­های داستانی دو یا چند شقه شدند و همزاد یا همزادهایی پیدا کردند؟ پاسخش با اهالی علم روان­شناسی. چرا اغلب اوقات این همزادها نمایان­گر نیمۀ پلید و یا اهریمنی آدم­های داستانی هستند؟ این را شاید بتوانم جواب بدهم. 

انسان از دوران پیش از تاریخ اعتقادی قاطع به وجود همزاد داشته و برای اشیاء، جانوران و انسان همزادی قائل بوده است. او اگر می­خواست شکار کند مشابه حیوانی را که قصد شکارش را داشت بر روی دیوار غارها ترسیم می­کرد و بعد نقش رسم شده را از بین می­برد و به این طریق با خلق و نابودی این همزاد پیشاپیش پیروزی خود را تضمین می­کرد. شکل فلسفی این اعتقاد بعدها در فلسفۀ افلاطونی نمود پیدا کرد، این که هر موجود زمینی مُثلی در آسمان­ها دارد که این مثل با آن موجود زمینی در ارتباطی تنگاتنگ، پیوسته و همیشگی است. در باورهای ایرانی بنا بر آن­چه که در«فرهنگ اساطیر» محمد جعفر یاحقی آمده عقیده به همزاد ریشه در عقیدۀ کهن ایرانیان به فروهرها دارد و احتمالا تصور نیم­تنۀ بال­دار انسان- که اغلب به فروهرها نسبتش می­دهند- می­تواند تصویر همزاد آسمانی انسان باشد، و شاید برای همین در داستان فولکلوریک معروفی چون«حسن کچل»همزاد حسن از او متعالی­تر و خردمندتر است و در واقع این همزاد نماد وجدان آگاه او است و تمام تلاش این همزاد بر این است تا حسن را در راه رسیدن به معشوق یاری دهد. می­شود گفت که به نوعی بیش­تر همزادان داستان­های فولکلور از همین دسته­اند، همزادانی خوش­جنس که سعی در یاری و هم­کاری دارند. درست به عکس همزادان در دنیای ادبیات که بیش­تر اوقات نمایان­گر نیمۀ پلید یا اهریمنی فرد هستند. خواه این همزاد یک نقاشی از صورت آدم داستانی باشد، مانند تصویر دوریان­گری، و یا چون همزاد داستایفسکی  و یا همزادهای سه قطره خون و بوف کور هدایت هیبتی انسانی داشته باشد و یا همچون همزاد فرانکشتین با هیبتی ترسناک در داستان ظاهر شود.

احتمال می­دهم وقتی ذهن آدم داستانی (شما بخوانید آدمی­زاده  به طور اعم) نمی­تواند با واقعیت وجودی خود روبه­رو شود با دادن نقشِ منفی و بد به همزاد یا همزادهایش بار گناه خود را با آن­ها تقسیم می­کند. بنا بر نظریۀ فروید این همزاد نماد ناخودآگاه و آرزوهای سرکوب شدۀ آدمی است. مثلاً در کتاب«همزاد» داستایفسکی آدم اصلی داستان، گالیادکین، حس می­کند از دیگران عقب افتاده است و دیگران حق او را که مردی نیک و پاک­باز است می­خورند. او شأن خود را از همه برتر می­داند و در بازی­های دیگران شریک نمی­شود: «من اهل دوزوکلک نیستم و از این هم احساس غرور می­کنم. من کارهایم را پنهان نمی­کنم و به اصطلاح آب­زیرکاه نیستم.» و در جای دیگری می­نالد که دشمن دارد، دشمنانی قسم­خورده. او می­خواهد از این دشمنان انتقام بگیرد ولی او خود را اهل گوشه و کنایه و دورویی نمی­داند. گالیادکین بر اثر رفتار بدی که در مراسم جشن تولد دختر ولینعمتش از خود نشان می­دهد به جایی می­رسد که نه فقط تشنۀ این است که از خودش فرار کند بلکه دلش می­خواهد اصلاً گالیادکینی در کار نباشد و همین­هاست که آرام آرام دوگانگی شخصیت را در او رقم می­زند و دارای همزاد می­شود و به یاد داشته باشیم که این نوع همزاد ربطی به همزاد دوران نخستین بشری، که نمایان­گر نیمۀ آسمانی موجود بود، ندارد.

به همین سیاق در سه قطره خون نوشتۀ صادق هدایت راوی داستان همزادهای گوناگون پیدا می­کند. احساسات و عواطف آدم داستانی سه قطره خون چنان پیچیده و گره­خورده است که دنیای خیالی خود را واقعیت می­نمایاند و این در حالی است که خواننده با خوانش­های متعدد متوجه می­شود که دیگر شخصیت­های داستان در واقع سایه­های راوی و به بیانی همزادهای او هستند. در عالم واقع و در ناکجاآبادی بی­زمان جنایتی صورت گرفته، فاجعه­ای که راوی تاب تحمل آن را نداشته و آن را از یاد خود پاک کرده است. اما ذهن او الگویی خیالی ساخته تا در آن الگو همزادهایش- که همگی قاتلند- هم دیگر را بکشند. به عبارتی راوی در تخیل خود هفت­تیری به دست آن­ها می­دهد تا کاری را انجام دهند که خود او می­خواسته انجام دهد. در ذهن راوی همه هم قاتلند و هم مقتول، همه گناه­کارند و این گناه که موذیانه در قالب سه قطره خون در پای درخت کاجی و ضجۀ گربه­ای در تاریکی رخ می­نماید باعث می­شود تا قاتل، یا قاتلین، دوباره و چندباره قربانی خود را بکشند و بکشند. به زبانی دیگر گناهی از کسی سر زده و این گناه مدام به شکل و شمایل گربه و سه قطره خون درمی­آید. گربه­ای که فناناپذیر است و سه قطره خونی که همیشه می­جوشد و خشک نمی­شود. پس در این داستان هم راوی، مانند گالیادکین در کتاب همزاد، نمی­تواند با واقعیت روبه­رو شود و با دادن نقش خود به همزادهایش تحمل واقعیت را برای خود میسر می­سازد. همۀ آدم­های این داستان سایه و همزاد هم هستند و همه در ارتکاب گناه دست داشته­اند و هر عملی که از هر کدام سرمی­زند در اعمال دیگران هم تکرار می­شود.

در این نوع داستان­ها وجود همزاد کمک می­کند که کل دنیای خارج در ذهن قهرمان داستان بگنجد و همه چیز در یک دایرۀ محدود خلاصه شود و از این راه داستان جایی پیدا کند برای تأویل­های متعدد. در این نوع داستان­ها با دنیایی مواجه هستیم که بین واقعیت و خیال، بیداری و رویا، خودآگاهی و ناخودآگاهی فاصله­ای نیست و نویسنده قصد ندارد که بگوید به واقع چه اتفاقی افتاده است. قصد او بیان تأثیر ویران­گر اتفاق و تجربه­ای است که از آن حاصل شده است.

اثر دیگر صادق هدایت«بوف کور» هم از همزاد بهره برده است. پیرمرد خنزرپنزری، نقاش و عموی راوی همه «قوز کرده و شال هندی بسته­اند» و به خود راوی شباهت دارند؛ «یک شباهت دور و مضحک». دایه، مادر، لکاته و زن اثیری هم همه یک زن هستند. راوی و زنش هم یک نفر بود­ه­اند «من او را گرفتم چون شبیه مادرش بود، چون شباهتی محو و دور با خودم داشت.» و در انتها می­بینیم که همۀ مردان و زنان یک نفر هستند و آن خود راوی است. خود راوی کیست؟ خودش هم نمی­داند. برای همین با سایه­اش حرف می­زند تا نقاب از چهره­اش بردارد. سایه، زوایای تاریک ناخودآگاه است که فرد آن را پنهان می­کند. خودِ هدايت در مقاله­ايي با عنوان «چند نکته درباره ويس و رامين» سايه را چنين تفسير مي­کند: «در مقابل«آب» که ارج و شکوه و اعتبار دنياي مادي است، «سايه» همان اهميت را در دنياي غيرمادي دارد. در لغت سايه به معني همزاد و سايه­زده و جن­زده گرفته شده است (فرهنگ انجمن آرا) و نيز به معني سرشت روحاني که به هيکل مادي جلوه گر مي شود (Fantome, Ombre) نيز آمده است.»

«تو بدخواه من، دايه من/ بخواهي برد آب و هم سايه من.» ص16

تمام آدم­های داستان قسمتی از ناخودآگاه راوی هستند که آن­ها را پس می­ز­ده و مخفی می­کرده است. راوی زن اثیری را سایه خود نمی­داند زیرا میل به پنهان کردن او ندارد طبق این فرض زن لکاته یکی از سایه­های اوست که سال­ها آن را سرکوب کرده و حالا که با او رودررو شده، تصمیم می­گیرد از شرش خلاص شود که در این جریان، سایه اصلی­اش- پیرمرد خنزرپنزری - را می­شناسد.

هم درسه قطره خون و هم در بوف کور دو یا چند مرد می‎بینیم و چند زن؛ راوی هر دو داستان، رابطۀ مستقیمی با زن برقرار نمی‎کند و همه­اش یکی از شخصیت‎‎های مرد پیدا می‎شود که شکل طبیعی رابطه را بر هم می‎زند و چون رابطۀ مستقیمی میان راوی و زن وجود ندارد، راوی در ذهن خود مرد دیگری را می‎آفریند که با زن رابطه برقرار کند. اما خواننده، دایم از خود می‎پرسد نیاز روحی راوی برای خلق آن شخصیت ذهنی در چیست و ناگفته نماند که همۀ شخصیت‎‎های مرد تصاویر دیگر راوی در هر دو داستان هستند. پس راوی رابطه‎ای را که می‎خواهد، از راه‎ واسطه یا تصویر ذهنی خود با زن برقرار می‎کند؛ به‎عبارت دیگر راوی از برقراری رابطۀ مستقیم واهمه دارد. در سه قطره خون عباس و سیاوش سایه‎‎های مضاعف راوی‎ هستند و راوی خصوصیات خود را به آن‎ها نسبت می‎دهد؛ یعنی، این عباس است‎ که تار درست کرده و شعری را چندین بار می‎خواند و این سیاوش است که‎ بیمار روانی شده و میرزا به دیدنش می‎رود، پس برای میرزا به نحوی خیالی این سایه‎‎های او هستند که‎ وصال می‎یابند و دسته‎‎های گل می‎گیرند. در بوف کور این سایه‎ها شخصیت و صورت دارند و به‎صورت پیرمرد خنزر پنزری، قصاب، نعش کش، دختر اثیری و لکاته ظهور می‎کنند؛ حتی دسته گل بی‎نام و نشان سه‎ قطره خون هم هویت پیدا می‎کند و به گل نیلوفر بدل می‎شود. تمام دنیا تصویری است که راوی نقاش آن است و«ورطۀهولناک»میان خود و دیگران‎ را ترسیم می‎کند. پس هم راوی سه قطره خون و هم راوی بوف کور می‎نویسند تا واقعیت‎‎های انتزاعی و شخصی خود را که برای دیگران باور نکردنی و از پیش‎ آمد‎های نادر و عجیب این روزگار است تبدیل به واقعیت ملموس کنند.

در داستان سه قطره خون می‎بینیم که راوی در یک تیمارستان بستری است و دوستی به نام سیاوش دارد که دختر عمویش، رخساره، نامزد راوی است ولی‎ همین رخساره، در پایان داستان می‎گوید راوی دیوانه است و در عوض سیاوش‎ را می‎بوسد. این صحنه یک بار دیگر به‎صورتی متفاوت در همین داستان تکرار می‎شود. عباس، دیوانۀ دیگری که در تیمارستان بستری است، و خود را شاعر می‎داند، دختر جوانی را در همان تیمارستان می‎بوسد که راوی‎ دوستش می‎داشته. پس می‎بینیم که در این داستان کوتاه همان«تثلیث»بوف‎ کور تکرار می‎شود؛ یعنی این‎که راوی نمی‎تواند با زنی که دوستش دارد، رابطۀ سالمی برقرار کند و همیشه این عوامل مخلّ به‎صورت سیاوش و عباس ظهور می‎کنند و از سوی دیگر، سیاوش و عباس چه کسانی می‎توانند باشند، مگر جنبه‎‎های دیگر شخصیت خود راو‎ی.

همان­طور که در بوف کور هم پیرمرد نعش کش، قصاب و پیرمرد خنزر پنزری جنبه های دیگر شخصیت راوی هستند و در پایان رمان بوف کور، راوی باید خود را به شکل آن‎ها در آورد تا بتواند رابطه برقرار کند. شخصیت­های داستان، که می­توان تمام آن­ها را در واقع یک نفر نامید، همگی دچار نوعی گمگشتگی و اضمحلال روحی روانی­اند و راوی به دنبال نوعی همزاد یا وجودی مثل خودش می­گردد که ضعف­های خودش را نداشته باشد.

در داستان«عروسک پشت پرده» وضع به منوالی دیگر است. مرد داستان که دخترعمویی دارد که از بچگی شیرینی­خوردۀ هم بوده­اند از خارج برمی­گردد و با خود عروسکی آورده که شباهت زیادی با دخترعمویش دارد. این عروسک را جای­گزین دخترعمو کرده و به او بیش­تر از نامزدش توجه می­کند و حتی می­توان گفت که به نامزدش هیچ توجهی ندارد. این داستان با شیوۀ واقع­گرایانه نوشته شده و همزاد عروسکی است در قد و قوارۀ انسان که مرد خجالتی داستان تماسی را که دوست دارد با نامزدش داشته باشد با او دارد و به عکس نامزد بی هیچ خجالتی با او ارتباط برقرار می­کند، پس در واقع عروسک پشت پرده همزاد درخشنده، دختر عموی مرد داستان، است و در داستان واقع­گرای دیگر هدایت با نام«شب­های ورامین» گلناز ناخواهری مرد داستان که فریدون نام دارد همزاد زن درگذشتۀ او فرنگیس است و شاید مرد صورت سرخ، گردن کلفت و اندام نتراشیده هم همزاد فریدون باشد و در داستان«تجلی» نوازندۀ ویولن، یا همان استاد واسیلیچ، همزادِ پیرسالی سورن است و هاسمیک همزادی است برای دختری که برای استاد جنبۀ اثیری دارد، دختری متعلق به روزهای جوانی استاد که نیم­رخ هاسمیک یادآور اوست.  در همۀ این داستان­ها که شاید بتوان داستان«صورتک­ها» را هم به آن­ها اضافه کرد آدم­های داستانی گره­های روحی دارند که جلوی ارتباط ساده و سرراست آن­ها با دیگر انسان­ها را می­گیرد و همین وجود همزاد را ضروری می­سازد.