تبليغاتX
شهر آبی قصه - بره گمشده راعی

می ترسید، از عریانی، از اینکه آدمی را لخت ببیند، چه برسد به آنکه به دست خودش لختش کند، از درون و برون. دیده بود، بارها و فهمیده بود هیچ چیز غم انگیزتر از عریانی آدم نیست، ایستاده بر دو پا و دست ها آویخته بر راستای تن، گردنی که تاب تحمل سر را ندارد، آن هم با آن دو چشم دو دو زن که هر لحظه بر شیئی می لغزد.

هیچ چیز را تا آخر خط نرفته ام، همه اش تکه تکه بوده، نیمه کاره، چسب و بست خورده، درست مثل کسی که تمام عمر سر سفرة دیگران غذا خورده باشد.

بعد دیدم برای دیگران هم همین طورها بوده، تکه تکه، ناقص. و این تکه ها، این خرابه های آدم ها انگار دارد روی سر من خراب می شود.

بره گمشده راعی/هوشنگ گلشیری

+ نوشته شده توسط فریبا حاج دایی در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 7:54 |
PageRank