محل پخش: انتشارات خوارزمی- خیابان انقلاب- بین 12 فروردین و فخر رازی- پلاک1268 - تلفن فروشگاه: 66406273 - 66400706


محل پخش: انتشارات خوارزمی- خیابان انقلاب- بین 12 فروردین و فخر رازی- پلاک1268 - تلفن فروشگاه: 66406273 - 66400706


و جهان بی رحم تر از آن است
که روایت بی وقفه اش را
به خاطر ما
لحظه ای قطع کند.
حافظ موسوی
در فیلم«نارنجی پوش» اثر «مهرجویی» دیالوگی بین دو زن هست که تمامی آنچه که من به عنوان سایه روشن کلام می شناسم و می پسندم و دلم می خواهد در آثار هنری و از جمله در نوشته های خودم شاهدش باشم در آن منعکس شده. گفت و گویی که لیلا حاتمی، به عنوان همسر، با میترا حجاریان، به عنوان معلم، دارد.
نارنجی پوش فیلم مفرحی است که فاجعه را با فرح انگیزی منعکس می کند و خودِ آشغال سازِ ما را به خودمان نشان می دهد و امیدوارم از این منظر که ما چه بر سر خودمان و طبیعت می آوریم چاره ساز باشد و شاید با تمهیدی که فیلم ساز به کار برده موثر هم باشد. فیلم ساز یادآوری می کند بی نظمی و آشغال های بیرونی سبب ساز نامنظمی و ایجاد آشغال های ذهنی است و از این راه طمع وجودی و ذهنی آدمی را به جوش می آورد و دو مسئله درونی و بیرونی را بر هم منطبق می کند: «ای انسان تو از اطرافت منفک نیستی و تأثیرات شما بر هم جاده ای است دو طرفه.»
«هانس عزیز! تو بر زندگی من تآثیر زیادی گذاشته ای. به من، فکر کردن و شک کردن را آموختی» این جمله را کنت کنراد هوهنفلس خطاب به دوست یهودی خود می نویسد و پایان بندی غیرمترقبه کتاب شاهدی است بر این مدعا. از کتاب«دوست بازیافته« نوشته«فرد اولمن» برگردان«مهدی سحابی» حرف می زنم. کتابی که به گفته مترجم اش نه می توان رمان خواندش و نه داستان کوتاه. مترجم آن را قصه خوانده و من فکر می کنم داستان کوتاه بلند برازنده آن باشد. فرد اولمن نقاش است و مثل تمام نقاشان، خوب می داند چگونه جزییات را در چارچوب محدود بوم جا بدهد، نویسنده ها تا بخواهید کاغذ در اختیار دارند اما او نقاش ـ نویسنده است. شخصاً زبان آهنگین کتاب را دوست ندارم ولی همان طور که آرتور کوستلر گفته این کتاب ماندگار است: «در باره ی دورانی که جسدهای آدمیان را ذوب می کردند تا از آن ها برای پاکیزگی نژاد برتر صابون بسازند صدها کتاب بزرگ و قطور نوشته شده است. اما یقین دارم که این کتاب کوچک برای همیشه جایی را در کتاب خانه ها از آن خود خواهد کرد.»
نشر ماهی منتشر کرده.![]()

«جدایی نادر از سیمین»، فیلمی در پاسخ سوالی مقدر
فریبا حاجدایی
فیلمهای اصغر فرهادی گرم و صمیمی هستند و با شخصیتپردازی و مردمشناسی هوشمندانه و عمیقی زوال و از هم پاشیدگی، دروغ، بیوفایی و پنهانکاری آدمها را منعکس میکنند. «جدایی نادر از سیمین» به سیاق دیگر فیلمهای او دروغ و قضاوت را محور اصلی خود قرار میدهد و از این راه چشمانداز خانوادهی معاصر ایرانی را در پشت کلیشهها به تصویر میکشد، خانوادههایی که در پسلهی دعواها حرمت هم را نگاه میدارند. آنها به لحاظ منش و اخلاق منحصر به فرد و در عین حال عام و نزدیک به تیپ هستند و فرهادی به خوبی از عهدهی به تصویر درآوردن این تناقضنمای ِسهل و ممتنع برمیآید. او با ایجاد زنجیرهای از حوادث، که میتوانند ریشه در اختلافات زناشویی، مذهب، اختلاف طبقاتی و فرهنگ سنتی مردسالارانه داشته باشند، تصویر کاملی از زندگی، ورای کلیشههای رایج فیلمهای تلویزیونی، به دست میدهد و آدمهایی رنگین و واقعی ترسیم میکند. جدایی نادر از سیمین سومین فیلم از تریولوژی،سه گانهی، نشست عمیق دروغ در جامعه است. در اولین فیلم از این فیلمها،«چهارشنبه سوری»، دختر کارگر برمیگردد تا به زنی، که صاحبکار آن روزش بوده، بگوید که تو حق داشتی، گمان بدت درست است و حدسی که زدهای صائب. بگوید تو مالیخولیا نداری و حقیقتبین هستی و به درست گمان میکنی که زندگیات بر پایهی دروغ و خیانت شکل گرفته، ولی چیزی نمیگوید و فقط تتهپتهای میکند و میرود. در فیلم«در بارهی الی» جمعی برای فرار از مسئولیت گم شدن الی به دروغ و پشتهماندازی پناه میبرند و از این راه چهرهشان عریان میشود. دروغ بر زندگی زوجزوجِ این جمع سایه افکنده ولی چرایی و چهطوری آن در فیلم شکافته نمیشود و فیلم تنها آینهای است از افرادی که فقط میخواهند«شرِ نیست شدن الی» دامنشان را نگیرد، اما در فیلم جدایی نادر از سیمین به این چراییها پرداخته میشود؛ مگر ممکن است بدون گفتن دروغ در این جامعه تاب آورد! اصلاً برای همین است که سیمین مجبور است دخترش را بردارد و از این دیار برود.
در اولین صحنه فیلم رییس دادگاه به سیمین میگوید: «این همه بچه تو این مملکت داره زندگی میکنه، یعنی هیچکدام آینده ندارن خانم!» و سیمین میگوید: «من ترجیح میدهم بچهام تو این شرایط بزرگ نشه حاجیآقا!» کدام شرایط؟ به باور من فیلم پاسخ مقدری است که آن«شرایط» چیست! شرایطی که آدمها در موقعیتی قرار میگیرند که به اجبار دروغ بگویند.
نادر آدم خوبی است، تمام صفات یک آدم شرافتمند را دارد، او حتی حاضر نیست دل دخترک چهارسالهای را هم بشکند: «عمو من با مامان بابات دعوا میکنم ناراحت نباشیها!»، و یا در جای دیگر، در صحنهی معاینهی پدرش توسط پزشک قانونی خطاب به او میگوید: «اما مطمئن نیستم کبودیهاش مال افتادن از تخت باشه»، اما سر بزنگاه و به اجبار دروغ میگوید و در توجیه کار خود برای دخترش، ترمه، دلیل میآورد که: «از نظر قانون من یا میدونستم که او حامله است و یا نمیدونستم» و او با سنجیدن جوانب کار و آنچه که ممکن بود پیآمد زندانی شدنش باشد دروغ مصلحتآمیز را ترجیح میدهد و در گفتن دروغ تا آنجا پیش میرود که وقتی دختر به او میگوید: «مامان گفت تو میدونستی!» پاسخ میدهد: «مامانت میخواد منو پیش تو خراب کنه.» زن مستخدم آدم متدین و معتقدی است ولی او هم شک خود را فقط با سیمین درمیان میگذارد و در دادگاه و دادسرا به آن معترف نمیشود. شوهر او پاکباختهای است که اگر هم به دروغ چیزی میگوید مگر چارهی دیگری هم جز آن برایش هست! او که همهی زندگیاش را باخته و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد و میخواهد حالا که نتوانسته حق و حقوقش را از صاحبکارش بگیرد لااقل اینجا را نبازد. دخترک چهارسالهی آنها در جواب معلم ترمه میگوید که مادر و پدرش هرگز با هم دعوا نمیکنند و نقاشی او خیالی است، او هم به گفتن دروغ مصلحتآمیز روی آورده است. سیمین که در آستانهی در ورودی دادسرا از معلم دخترش میخواهد«فقط حقیقت» را بگوید خود نمیتواند به طور کامل به حقیقت پایبند باشد و میخواهد با دادن پولی قال قضیه را بکند و به نادر نمیگوید که زن مستخدم دوبهشک است. دختر او، ترمه، برای نجات پدر از مخمصه مجبور میشود به قاضی بگوید که پدرش بعداً و از طریق او به حامله بودن زن مستخدم واقف شده است و از این راه پشتیبان دروغ پدر میشود و همینجا، لحظهای که دختر هم مجبور به گفتن دروغ میشود، ما پاسخ مقدر پرسش رییس دادگاه را گرفتهایم؛ سیمین نمیخواهد ترمه در جایی بزرگ شود که آدمها همواره مجبورند برای نجات از تنگناها دروغ بگویند.
فیلم«جدایی نادر از سیمین» از لحاظ فرم، تکنیک و چهارچوب داستانی و سناریو تقریباً بینقص است و نظام علت و معلولی درستی دارد تنها یک چیز در ذهن من خارخار میکند و آن اینکه مگر نه این است که سیمین خانه هم که بود سر کار میرفت، وقتی زن خدمتکار به او زنگ میزند و میگوید پدرشوهرش کارخرابی کرده پاسخ سیمین این است که اما من تا ظهر کلاس دارم بهتر است به شوهرم زنگ بزنی، پس تنها بودن پدر در ساعاتی از روز اجتنابناپذیر بوده و خانواده قائدتاً میبایست از قبل مستخدمی در خدمت میداشت. این موضوع در سناریو نادیده گرفته شده و فیلمنامهنویس مجبور شده روند طبیعی اتفاقات را اینجا و بنا به مصلحت سناریو نادیده بگیرد.
در ویژه نامه سیمرغ، ویژه پرونده فیلم«جدایی»، به سردبیری«رضا شبانکاره» درج شده است.
«چه کتابهایی در سال 90 خواندهاید؟ چیزکی در بارهی آن بنویسید.» این سوال را از دهان شاهمحمدی نازنین برای روزنامه«آوای کرمانشاه» میشنوی و راستش کمی هول برت میدارد. خیلی خواندهای، کدام را بگویی؟ با خودت قرار میگذاری به کتابهایی بپردازی که بتوانی بی هیچ مراجعهی دوبارهای دربارهشان بنویسی. اول از همه دوبارهخوانیهای همهسالهات به سراغت میآیند؛ «جنگ وصلح»، «برادران کارامازوف»، دورهی آثار هدایت، چوبک، بهرام صادقی، گلشیری و بعضی از کتابهای آلاحمد، درویشیان، چهلتن، رضا جولایی، و احمد محمود. بعد به یاد میآوری در«بیستویک داستان از نویسندگان معاصر فرانسوی» برگردان ابوالحسن نجفی داستانهای خوبی خواندهای و این کتاب مرور خوبی بوده بر داستانهای کوتاه و ماندگاری از کشور فرانسه. همینجا به یادِ«نقشههایت را بسوزان» ترجمهی مژده دقیقی میافتی که آن هم شامل داستانهای کوتاه و برگزیدهی نویسندگان امریکایی است، دقیقی دو سه کتاب دیگر از همین دست را هم ترجمه کرده که همگی انتخابهای خوبی است. بعد یادت به دو مجموعه داستان کوتاه قدیمی از نویسندهی خوب همشهریات، مهشید امیرشاهی، میافتد: «به صیغهی اول شخص مفرد» و «بعد از روز آخر». این خانم طوری سهل و ممتنع مینویسد انگاری که روبهرویت نشسته و دارد برایت قصهای را تعریف میکند، قصهای که با بهترین داستانهای کوتاه مدرن پهلو میزند و نه انگار که مثلاً در دههی پنجاه نوشته شده است. از آنجا به یاد«تریسترام شندی» اثر لارنس استرن با برگردان ابراهیم یونسی عزیز میافتی که همین امسال از دست رفت، یادش گرامی. عجب تخیل افسارگسیختهای در این کتاب موج میزند. گفتی تخیل به یاد«آلیس در سرزمین عجایب» می افتی که از کتابهایی است که هرساله سری به آن میزنی و چون«شازده کوچولو» عزیزش میداری. حالا دیگر نمیتوانی از کاواباتا و تخیلی که در کتاب جالبش«خانهی خوبرویان خفته» دیدهای یاد نکنی که ترجمه خوب رضادادویی خواندنیترش کرده و در همان حال قادر نیستی موراکامی را به یاد نیاوری که امسال هرچه را از او ترجمه شده خواندهای و به خصوص با داستان کوتاههایش حال کردهای. چرا یادت رفته از«قصههای کتاب کوچه» شاملو نامی ببری که نثر خودمانی و به ظاهر دمدستیاش همیشه هوش از سرت میبرد. صحبت نثر شد«بانوی لیل» اثر محمد بهارلو با آن نثر رنگینش، که پر است از استعاره، در ذهنت خارخار میکند و باز ترا به یاد«متفکران روس» اثر ایزابرلین میاندازد که جدا از مطالب کتاب، به نظرت خواندن برگردان زیبا و نثر نظرگیر نجف دریابندری برای هر دستبهقلمی از واجبات است. میگویی دستبهقلم به یاد دو کتاب از حسین سناپور میافتی،«چهار جستار داستاننویسی» و«یک شیوه برای رماننویسی» که به باورت خواندنشان برای دستبهقلمان از اوجب واجبات است. وای چطور«بربال باد نشستن» اثر شهرنوش پارسیپور را از قلم انداختی! این کتاب یک دورهي تاریخی، از اواسط دههی 1320 تا بعد از سالهای شصت، را در برمیگیرد و پر است از آدمهای اصلی و فرعی که اغلبشان خوب پرداخت شده و گوشت و خون دارند. «خواب گرگ» آن بیتی برگردان امیر مجد را نبایستی فراموش کنی که همیشه آن بیتی را به خاطر داستان کوتاههای حیرتآورش تحسین کردهای. هی فکر میکنی تمام شد ولی باز کتاب دیگری به یادت میآید تصمیم میگیری با یادی از کتاب«نقد ادبی و دموکراسی» نوشته حسین پاینده مطلبت را پایان بدهی و از دیگر کتابهای نازنینی که نامشان را نیاوردهای عذر بخواهی و وعده بدهی که دفعهی بعد حتماً نوشتهات را به آنها اختصاص خواهی داد.
در روزنامه«آوای کرمانشاه» به طبع رسیده

سیمین خانم دانشور هم رفت. بعد از رفتن جلال نوشته بود: «به یاد دوست که جلال زندگیم بود»
فکر می کنید اگر او اول می رفت جلال چه برایش می نوشت؟
«سووشون یک رمان معاصر است ، چون حداقل از نقالیها و درازنفسیهای معمول مبراست. رمان است یعنی متعلق به عوالم خیال و خلق است و در نتیجه حداقل از عکسبرداری صرف از واقعیات قراردادی در آن خبری نیست. رمان معاصر است چون ثبت تجربهی صادقانه و درونی یک دورهی تاریخی است از منظری بدیع برای ما؛ منظر یک زن معمولی؛ نه سرهمبندی ، جعل و تحریف واقعیتهای تاریخی برای بزرگنمودن منیتهای حقیر ما. مهمتر از همه اینکه سووشون ساختمانی فینفسه مستقل و بههنجار دارد ....»
هوشنگ گلشیری؛ حاشیهای بر رمانهای معاصر ــ نقد آگاه ،۱۳۶۳
امروز هوس کردم کمی وبگردی کنم، وب یکی از کسانی که زمانی میشناختمش، یا فکر میکردم میشناسمش، توجهم را جلب کرد و مرا یاد کتابی انداخت. کتاب روسیهی دوران انقلاب اکتبر را در شهری مفروض منعکس میکرد، زمانی که روزی سفیدها، روز دیگر سرخها و روزی دیگر که و که بر شهر مسلط میشدند. مردم پرچم همه را داشتند صبح به صبح کله از پنجره بیرون میکردند و از همسایه میپرسیدند: «فلانی امروز روزِ کیه؟» و پاسخ میگرفتند مثلاً سفیدها و فیالفور پرچم سفیدها را از پنجره آویزان میکردند.
برادر من داشتن کمی شخصیت به دنیایی ادبیات و ادبیت که چون تویی میتواند مدعی آن باشد میارزد و امروزی بودن و انسان معاصر بودن به تعلق داشتن به نسل پنج و شش و هفت و غیره نیست. نود سالهای ممکن است از سی سالهای مدرنتر، امروزیتر و مهمتر از همه انسانتر باشد، شما برو همان پرچمت را آویزان کن.
«آرتیست» فیلم بامزهای است. ساده است و صمیمی و چه خوب فضای روحی دو آدم، که اول آدمند و بعد یک مرد و یک زن، را نمایش میدهد. موقعی که مرد در اوج شهرت است به زنی که همبازی و همترازش بوده فرصت بالیدن نمیدهد گرچه به دخترک جوانی برای گرفتن نقش کوچکی کمک میکند. بعدها وقتی سینما ناطق میشود و مرد دیگر هنرپیشه معروفی نیست، دخترک در جایگاه آن روزهای او قرار میگیرد ولی هر کمکی که از دستش بیاید به مرد میکند و این تفاوت دو روحیه است. یکی(مرد) در اوج شهرت که فقط و فقط خودش را میبیند و اگر کمکی هم باشد به کسی میکند که رقیب نیست و دیگری(زن) که در همان اوج نه تنها خودش را گم نمیکند بلکه هرکار بتواند برای آن دیگری میکند.
می ترسید، از عریانی، از اینکه آدمی را لخت ببیند، چه برسد به آنکه به دست خودش لختش کند، از درون و برون. دیده بود، بارها و فهمیده بود هیچ چیز غم انگیزتر از عریانی آدم نیست، ایستاده بر دو پا و دست ها آویخته بر راستای تن، گردنی که تاب تحمل سر را ندارد، آن هم با آن دو چشم دو دو زن که هر لحظه بر شیئی می لغزد.
هیچ چیز را تا آخر خط نرفته ام، همه اش تکه تکه بوده، نیمه کاره، چسب و بست خورده، درست مثل کسی که تمام عمر سر سفرة دیگران غذا خورده باشد.
بعد دیدم برای دیگران هم همین طورها بوده، تکه تکه، ناقص. و این تکه ها، این خرابه های آدم ها انگار دارد روی سر من خراب می شود.
بره گمشده راعی/هوشنگ گلشیری
هستند فرهنگسازان و دانشمندانی که جوانی را با سیاست شروع میکنند و در میانسالگی و پیری سیاست را سه طلاقه کرده و راه ماندگارتری برای خدمت به مردم انتخاب میکنند. لویی پاستور در کمون پاریس جنگید و وقتی به آرمانهای عدالتخواهانه خود دست پیدا نکرد و دوستها و همرزمهاش را بر کف خیابان و در خون خود غلطیده دید سیاست و فکر سیاسی را بوسید و کنار گذاشت و خود را وقف علم کرد تا به قول خودش از طریق بهتری به آدمیزادگان خدمت کند و از لویی پاستورِ رزمندة نبرد کمون پاریس لویی پاستورِ دانشمند و میکروبشناس سربرآورد.
علیاکبرخان دهخدا، پسر خانباباخان پسر آقاخان پسر مهرعلیخان پسر رستم خان(پسر قلیچ خان) پسر سیفالهخان است که در طهران- و نه تهران – و در کوچة قاسمعلی خان و در محلة سنگلج به دنیا میآید. پدرش مالکی در ناحیة ایلنشین چگینی در بلوک قاقازان واقع در شمالغربی و غرب قزوین است. اما علیاکبرخان دهخدا خانزاده بزرگ نمیشود. نه ساله است که پدر از دست میدهد و فقط خانهای صد ذرعی در جوار خانة حاج شیخ هادی مجتهد نجمآبادی برای خانوادهاش باقی میماند و اقوامِ ارثخور ارث او را میبلعند، اما مادر دهخدا نمیگذارد به درس و مشق او خللی وارد شود. او به مدت ده سال به مکتبخانة غلامحسین بروجردی میرود و از صرف تا اصول فقه و کلام و حکمت را نزد او میآموزد و بعد از آن وارد مدرسة سیاسی میشود و زبان فرانسه را در آنجا فرامیگیرد تا به استخدام وزارت تازه تأسیس خارجه درآید. اما آنچنان در سیاست غرق میشود که بعد از به توپ بسته شدن مجلس دیگر وطن جای امنی برای ماندن او نیست و مجبور میشود که جلای وطن کند و هنوز دو سال از فارغالتحصیلی او از مدرسة سیاسی نگذشته که به همراه معاونالدوله غفاری به بخارست پایتخت رومانی میرود. او چشم تیزبینی دارد و از بخارست با مغزی پر از مطالب بکر و تازه به وطن برمیگردد. او حالا بر این عقیده است که ما باید«تمدن مکانیکی» را از غرب بیاموزیم زیرا که «تمدن معنوی و روحی» را خودمان داشتهایم...

اعقاب یا آبی
فیلم فرزندان یا اعقاب را دیدم. جورج کلونی به واقع خوب بازی کرده بود و جایزه هایی که درو کرده نوش جانش. بازی تک تک بازی کنان عالی بود. سناریو هم حرف نداشت. برخورد خردمندانه ی مردی در زمانی که همسرش به کما رفته و او قدم به قدم زنش را می شناسد و تازه به تازه کشف می کند زن به او وفادار نبوده. اما نکته ای که مرا وادار کرد این یادداشت را بنویسم این است که اگر فیلم آبی را کشلوفسکی نمی ساخت هالیوود قادر بود فیلمی چنین خوش ساخت بسازد؟ پاسخ من منفی است و این بار اول نیست که هالیوو د یک فیلم خوش ساخت اروپایی را می گیرد و ورسیون هالیوودی خود را از آن می سازد، گرچه من شخصاً عیبی در این کار نمی بینم ولی مطمئنم که اصل چیز دیگر است و مثلاً هیچ وقت فرشتگان هالیوودی انگشت کوچک آسمان برلین وندرس و هانتکه نمی شود حتی اگر تمام تلاش خود را کرده باشد.
تو حیرانی که آیا هیچ گردی بر دامن شخصیت فرهاد مهراد، خوانندهی مورد علاقهی خیلیها از جمله خودت، نمینشیند! آلمانیها که به موسیقیدوستی شهرهاند و بتهوون را میستایند چند فیلم در بارهی او ساختهاند و در آنها به خشونت جسمانی بتهوون به همراه پیشروی ثقلسامعهی او، ارتباط غیراخلاقیاش با همسر برادرش و یا این قبیل صفات ناپسند پرداختهاند و همزمان عظمت سمفونی 9 او و انساندوستیاش، و شرفِ سیاسی او را در موقع ساختن«اروییکا» ستودهاند که اینها مانعةالجمع نیست و ترسیم یک آدمیزاده است از تمامی جهات.
مطلب کامل
امروز از صبح به«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» اثر شهرام رحیمیان فکر میکردم و همزمان با آن به «مادر» گورکی. تو کتاب اول آدم داستانی عشقاش را به وظیفه و آرمانش ترجیح میدهد و در دومی مادری، شاید مانند یک آدمآهنی، فقط و فقط وظیفه و آرمان را میبیند. کدام آدمترند؟ منظورم این است کدام عکسالعمل انسانیتر و آدمانهتر است؟
دنیای من، که کوچکترین دنیاها بود، با خورشیدی که از زیرِ پوستین آقاجان سر برآورد، روشن شد؛ و روشن بود تا وقتی که ماما با لیوان شیر و روغنماهی آمد تو. گفت: «پاشو شیرتو بخور.» آقاجان گفت: «میخوره، میخوره. حالا کار داره.» ماما گفت: «واقعاً که شاجان! کار داره! ... پاشو سیا!»
از زیر ابروهام، آقاجان را نگاه کردم. چربیِ روغنماهی ریخت تو گلوم و بعد گرمیِ بیمزّهی شیر؛ و من و آقاجان، مزّهی تلخترین دوای دنیا را به ماما نشان دادیم: من با دهن و دماغم و آقاجان با چشماش! دست انداختم گردن آقاجان. زورش دادم، تفی و شیری و روغنیش کردم و بزرگترین عشق دنیا را ابراز کردم!
مزّهی روغنماهی تو گلوم ماسیده. آقاجان، خیلی سال است مرده و خورشید تو یک گوشهی آسمان ابری یا زیر پوستین کسی دفن شده .... شاید هم فراموش شده.
برگرفته از«خورشید زیر پوستین آقاجان» مهشید امیرشاهی

«برادران کارامازوف» برگردان رامین مستقیم بعد از بیست و اندی سال تجدید چاپ می شود.

| با شیرینی وارد میشویم و با حلوا بیرون میرویم! | |
| «با شیرینی وارد میشویم» عنوان مجموعه داستانی از فریبا حاجدایی است که حاوی 13 داستان کوتاه است و توسط انتشارات فراسخن منتشر شده که طبیعتا باید مجموعهای با دید زنانه باشد، اما رویه جاری در داستانهای این مجموعه تا حدودی با دیگر مجموعه داستانهای نویسندگان زن متفاوت است. | |
|
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: با کنار گذاشتن تعارف، جسارت نویسنده و نگاه متعادلش به شخصیتهای مرد داستانها، از مواردی است که در خواندن این مجموعه، در نظر خوانند جلب توجه میکند. داستان اول با حال و هوای زندگی شهری شروع میشود و پس از معرفی تلویحی شخصیتها و فضای داستان، مساله اصلی، خودش را آشکار میکند. داستانهای این مجموعه با همین رویه پیش میروند و در واقع، بخشی به مقدمه و بخش دیگر به متن و بدنه اصلی داستان اختصاص دارد، اما نویسنده مقدمه و متن را با مرز محسوسی از هم جدا نکرده است؛ بلکه میان این دو فضای رقیقی به وجود آورده و این مرز حالتی محوگونه دارد. یک نکته، تغییر راوی از اول شخص به دانای کل در 2 داستان مجموعه است. به غیر از 2 داستان «با شیرینی وارد میشویم» و «دم گربه»، تمام داستانهای کتاب راوی اول شخص دارند که تغییر جنسیت در برخی از آنها به همان جسارت مذکور که به آن اشاره شد، برمیگردد. داستان اول یکی از داستانهای معمولی و متوسط مجموعه است. راوی آن یک زن خانهدار و میانسال است. در این مقطع کتاب، نویسنده هنوز به اصطلاح از جلد زنانه خود بیرون نیامد است. حاجدایی سعی نکرده خود را به داستانهای کوتاه مدرن یا پستمدرن نزدیک کند. میتوان خط پایان را در داستانهایش دید و پیام هم دارند. اصلا به نظر نمیرسد نویسنده خواسته باشد نخ بادبادکش را رها کند تا باد آن را هرجا خواست ببرد و به خواننده بگوید برای هر برداشتی آزاد هستی. بلکه از نوشتن داستانها قصد و هدفی دارد و مشخص است که هرکدام تحت تاثیر دیدن یا شنیدن واقعهای اجتماعی در زندگی روزمره شهری، نوشته شده است. به این روی تمام پیام داستان اول هم در چند سطر پایانی آن نهفته است. خطوط پایانی داستان با عنوان آن کاملاً هارمونی داشته و مقصود و غرض نویسنده را منتقل میکند: «حلوا یا قهوه مامانجان» در داستان دوم هم روای یک زن خانهدار است. کشف حقایق و بیان واقعیتها هم پله پله صورت میگیرد و خواننده هرچه جلوتر میرود، حادثهای را که در گذشته اتفاق افتاده و بهانه اصلی داستان است، از منظرهای بالاتر میبیند. داستان «نشسته روبه روم» یک سر و گردن بالاتر از داستان اول قرار دارد. این داستان هم مانند داستان اول، دارای تم زندگی شهری است و درباره مشکلات زندگی شهرنشینان است که پایانی غمانگیز دارد، اما جسارتی که در ابتدای این نوشتار به آن اشاره شد، از داستان سوم خود را نشان میدهد. در داستان «روزی که عاشق زنم شدم» جنس راوی اول شخص تغییر میکند و در کالبد یک مرد به داستان نگاه میشود. یکی از نکات خوشخوان بودن داستانهای این مجموعه قصهدار بودنشان است. چون امروزه در نمونههای زیادی از مجموعه داستانهایی که به ویژه به قلم زنان نویسنده منتشر میشوند، راویهای اول شخص با توصیفات درونی و بیرونیشان و نپرداختن به اصل داستان، خواننده را خسته میکنند. ممکن است خیلی از نویسندهها جنسیت راویشان را تغییر دهند، اما این که در این راه تا چه حد موفق باشند یا به صراط افراط کشیده نشوند، بسیار مهم است. تاثیرگذاری داستان سوم بر مخاطب هم در پایان داستان است. خواننده میداند یا حدس میزند آن بخشی که راوی عاشق همسرش میشود، همان پایان داستان است که در واقع قرار است نقطه اوجش هم باشد. این داستان در عین سادگی پایان زیبایی دارد. داستان چهارم «ای داد بیداد» کمی روند صعود مجموعه را کند میکند. به نظر این داستان با الهام از زندگی واقعی یا قصهای که برای نویسنده اهمیت داشته، نوشته شده است. راوی این داستان دوباره اول شخص مونث است که مانند داستانهای قبلی زنانه است و نمیتواند جسارت به کار گرفته شده در داستان «روزی که عاشق زنم شدم» را تکرار کند. اما به نظر میرسد مسیر اوجی که با داستان چهارم، گم شده بود با «نان سنگگ» یعنی داستان پنجم دوباره پیدا میشود. این بار نویسنده، یک پسر نانوای شهرستانی را به عنوان راویاش انتخاب کرده است. شروع روایت در سلول زندان است و به صورت فلاشبک بیان میشود. این داستان نثر شیرین و جذابی دارد و برخلاف داستانهای تلخ قبلی، رگههای طنز هم در آن دیده میشود. شیوه روایت طنزگونه و زبان عامیانه راوی هم باعث میشود با وجود مجرم بودن و ظلمش نسبت به یک دختر، تصویر وحشتناکی از یک مرد در داستان نقش نبندد. تا اینجای کار، درخشانترین داستانها، همانهایی هستند که راویشان اول شخص مذکر بوده است. از این جهت به نظر میرسد، نویسنده همذاتپنداری خوبی با شخصیتهای داستانش دارد. داستان ششم هم با اینکه از نظر اتفاق و قصه، اصطلاحاً از جنس دیگری است، در همان رده داستانهای سوم و پنجم قرار دارد. نویسنده در این داستان هم به زیبایی و ظرافت، روح خیانت را در داستان دمیده است، ولی حرف مستقیمی از آن به میان نمیآید و همین است که خواندن این داستان را لذتبخش میکند. این داستان با دیگر داستانهای کوتاه زنانهای که امروز به کرّات منتشر میشوند و زمینهشان خیانت است، متفاوت است. گره زدن فال چینی با داستان و ارتباط دادنش با شخصیتهای سهگانه کار، هم از همان ظرافت مورد نظر سرچشمه میگیرد. «گلدونه و ماشین و من و او» دوباره پای روح زنانگی و دغدغههای شخصی یک زن را به مجموعه باز میکند. زمینه این داستان هم خیانت است، ولی پای گل و گلدانی هم وسط است که باید تاوان خیانت آدمها را بدهد. داستان «با شیرینی وارد میشویم» یک داستان اجتماعی است که از دید راوی دانای کل زنانه روایت میشود ولی قوه زنانگی چندان غلبهای در آن ندارد و موضوعی مانند خرافات مردم، بیشتر مورد توجه است. البته میتوان دوباره همان زن خانهدار و دغدغههای مشابه را در آن دید. بهانه خلق این داستان هم موضوعاتی مانند شوم بودن خانه تازه خریده شده بوده است. مسالهای که شاید زنان بیشتر به آن توجه کنند و مردها کمتر. «با شیرینی وارد میشویم» از داستانهای قبلی مجموعه یک سر و گردن پایینتر میایستد و به همین دلیل انتخاب نامش برای عنوان کتاب اشتباه به نظر میرسد. چون برگ برنده مجموعه، این داستان نیست. از میانههای کتاب و بعد از داستان ششم، ارتفاق پرواز بادبادک کتاب، بالاتر نمیرود و در یک خط مستقیم جلو میرود و گاهی هم تمایل به ارتفاع پایینتر دارد، اما داستان نهم یعنی «زندگی رویایی من» امیدی برای رسیدن به همان نقطه اوج است و ضربان کار را تا حدودی بالا میبرد. در این داستان، نویسنده دوباره راویاش را به صورت یک مرد دیده است. اما این بار نه یک پسر نانوا و نه یک مرد شهرستانی که بعد از یک عمر عاشق همسرش میشود. مردی که نویسنده است و باید دغدغههایی مانند حاجدایی داشته باشد. تقابل شخصیت این آقای نویسنده با شخصیتهای زنی که از او میخواهند بنویسدشان، عامل جذاب این داستان است. جالب است که نویسنده در پایان میگوید عطای زن جماعت را به لقایش میبخشم. داستانهای «نظرکرده» و «دختر ایران» هم زنانه و اجتماعیاند و مانند دیگر داستانهای زنانه کتاب هستند. «هر دوشنبه، هوا» داستان نسبتا مبهمی است و به نظر ذهنیات مشوش یک شخصیت میآید. نویسنده در این داستان به راویاش اجازه داده هرچه میخواهد بنویسد. این داستان هم راوی مرد دارد که یک کارآگاه است و به نظر در حال گزارش دادن یک مرگ مشکوک است. از این حیث، دغدغه کارآگاهی و کشف کردن نویسنده در این داستان است که نمود ظاهری بیشتری پیدا میکند. داستان سیزدهم، بیشتر به درد دل و واگویه شبیه است و به داستانهای قبلی شباهت چندانی ندارد. وضع نا به سامان کتاب و کتابخوانی و دغدغههای یک نویسنده یا روزنامهنگار، از مواد سازنده موضوع این بخش کتاب هستند، اما در این داستان هم میتوان آن ظرافت داستانهای موفق مجموعه را دید. مثلاً کتاب خوردن و در نتیجه کتاب زائیدن از همان ظرافت نشات میگیرد که در این داستان هم میتوان ردش را جست. در کل، اغلب داستانهای کتاب حاوی نکات انتقادی و حقایق تلخ زندگی شهری هستند و اگر قبول کنیم که با شیرینی وارد گود مطالعه این کتاب میشویم، با حلوا از این گود خارج میشویم و کتاب را میبندیم. --------------------- صادق وفایی | |
شرحی بر«دست» اثر کاواباتا
فریبا حاجدایی
«دست» داستان غریبی است، پرکشش، وهمآلود و تخیلی است، اما برخلاف نظریههای رایج، که خاستگاه تخیل را واقعیت میدانند، تخیل داستانی آن ریشه در واقعیت ندارد و با اینهمه داستانی است باورپذیر. طرفه آنجا است که خواننده تا انتهای داستان متوجه نمیشود تخیلی که میخوانده واقعیت نیست و وقوعاش ناممکن است، و این همه در بستری رخ میدهد که، به رغم نمادین بودن داستان، وجه نمادین گلدرشت نشده و تعلیق و کشش داستان سرِ جای خود مانده است.
نویسندة داستان«دست»موفق شده فرآیند کاملاً درونی و روحیِ وصل و فصل یک زن و مرد را در اتفاقی بیرونی تجسم بخشد و این کاری است کارستان که کاواباتا به حق از عهدة برآمده است. کاواباتا مرد و زنِ داستاناش را با صداقت و یکرنگی هنرمندانهای ترسیم میکند و تفاوت غریزی مرد و زن را در ارتباطشان با هم نشان میدهد. او توانسته فرار از تعهدی را که در مرد و یا به طور کلی جنس نر هست و روانشناسان به آن«ترس از تعهد» میگویند در تقابل با«در جستوجوی تعهد» زن بگذارد. راویِ مردِ داستان آدمیزادهای اجتماعی است که، مثل همة مردان، غریزهاش در تعارض با اخلاق و هنجارها قرار دارد و همین قرارداد اجتماعی به او عذاب وجدان میدهد. روند پیش بردن داستان از این قرار است:
دختری دست خود را به مردی، راوی، که بر طبق نشانههای داستانی تازه با او آشنا شده، میدهد تا به خانه ببرد و تنها نباشد:
«به دستش گفت: «تو مال اونی، ولی فقط امشب!» وقتی که دوباره به من نگاه کرد، به نظرم رسید که سعی میکند از فروغلتیدن اشکهایش جلوگیری کند.
«تصور نمیکنم بخوای اونو با دست خودت عوض کنی. ولی اگه دلت خواست اشکالی نداره؛ این کار رو بکن.»
مرد از داشتن دست خوشحال است آرام آرام با آن اخت میشود تا جایی که نگران است مبادا دختر بیاید و دست را پس بگیرد:
«میخواستم فرار کنم. میترسیدم همان دخترک باشد که برای پس گرفتن دستش آمده است.»
نگرانی او تا آنجاست که حتی میترسد زنان دیگر وجود دست را پیش او حدس بزنند و در کارش خرابکاری کنند و نگذارند او و دست خیلی با هم نزدیک بشوند.
«لازم بود خیلی مواظب باشم تا رسیدن به خانهام با هیچ زنی روبهرو نشوم.»
مرد که تجربههای بسیاری با دیگر زنان داشته از معصومیت دختر شرمسار است و احساس میکند به او اجحاف کرده است:
«به این ترتیب به دست دخترک گفته بودم که با زنان دیگری هم ارتباط داشتهام و شاید هم دارم.
اگرچه چندان مسنتر از دختری نبودم که دست خود را به من قرض داده بود، ولی در عین حال در مقایسه با دخترک، تجربههای بیشتری در ارتباط با جنس مخالف داشتم.»
از طرفی آنقدر تنها است که وجود دختر برایش مغتنم است. هرچند علاقة او به دختر صرفاً جسمی و جنسی است و تنها به کارِ پر کردن موقتیِ تنهایی او میآید. او نه میخواهد و نه میتواند بفهمد که دختر خویشتنِ خود را به طور تام و تمام به او تفویض کرده است:
«دست دخترک پرسید: «کسی از اونجا ما رو میبینه؟»
گفتم: «شاید یه زن یا یه مرد. شاید هم هیچکس.»
«هیچ کس نباید منو ببینه، وگرنه خویشتن منو دیده...»
پرسیدم: «خویشتن؟ این یعنی چه؟ متوجه منظورت نمیشم!»
دختر از این راه در عینِ آنکه یکرنگی خود را به مرد نشان داده با دور کردن دست از خودش به درک بهتری از خویشتن هم رسیده است:
«دست با لحنی که بیشتر آهنگ دعا خواندن داشت، پاسخ داد: «باید دور شد... برای دیدن خویشتن خود، باید از خود دور شد...»
چیزی که در مورد مرد اتفاق نمیافتد. وقتی او از دستاش دور میشود و میتواند به قول دختر خویشتن خود را ببیند طاقتِ دیدن ندارد، او از دروناش میترسد و از «دیدن چهرة فناشدة» خودش وحشت دارد:
«من بر اثر تماس با چیزی نفرتآور از خواب پریده بودم. و آن چیز، دستِ راست خودم بود.»
مرد تا به آنجا به دستِ دخترک نزدیک میشود که تصمیم میگیرد دست خود را از جا بکند و دست دختر را جای گزین آن بکند. ولی انگیزة او فهم بیشتر از خود و یا نزدیکی بیشتر به زن نیست، او صرفاً جسمِ سیراب میخواهد:
«لرزش همچون برخورد صاعقه در من به وجود آمد. انگشتان دست تازه را در دهانم فرو کردم.»
ارتباط زن با او از جنس دیگری است. او تمامیت خود را به مرد تفویض کرده است و نیمة زنانه وجودش شده. مرد اما هیچ اعتمادی به این نیمه ندارد. اصلاً ارتباطی با او برقرار نکرده است:
«دست گفت: «باید بیشتر اعتماد کنی.»
اما مرد قادر به ایجاد چنین ارتباطی نیست، گرچه مرد منصفی است؛ وقتی دست از او دور میشود و از این راه او موفق به دیدن خویشتن خود میشود در مییابد خویشتناش نه تنها زشت و بدنما است که حتی زنده هم نیست:
«دست واقعی خودم در کنارم افتاده و چون از من جدا شده بود، به نظر زشت و بدنما میرسید؛ ولی موضوع مهمتر، این بود که هیچ تپشی نداشت و حرکتی نمیکرد.»
بودن دست زن نزد او زیاد دوام نمیآورد، مرد قادر نیست زیبایی این رابطه را درک کند و به رغم آنکه قسمتی از راه را آمده و از دست خودش دور شده، اما نمیتواند مثل دختر خویشتن خود را زیبا ببیند. پس دستِ دخترک را از کتف خود جدا میکند و آن را، که حالا دیگر از هرگونه حیاتی عاری است، به گوشهای پرتاب میکند و دست خودش را به جای آن میگذارد:
«بلافاصله دستِ دخترک را از شانهام جدا کردم و دست راست خودم را به جای آن چسباندم. این حرکت، چنان تبش وحشتناکی در وجودم برانگیخت که مرگ آنی را در مقابل چشم خود حاضر دیدم.»
«دست» میتوانست داستان خشنی باشد که نیست و نویسنده موفق شده، خشونت و بیچشمورویی مردی را با لطافت کاملی ترسیم کند، انگار بخواهی گریهای را از راهِ خنده مجسم کنی. اگر بخواهیم بگوییم که در لایة زیرین داستان با چه چیز روبهرو بودهایم میتوان از دخترکی حرف زد که تمامیت وجود خود را برخی مردی، راوی داستان، کرده ولی مرد قدر او را نشناخته و پس از یک تماسِ جسمی طوفانی، به رغم آنکه دختر را با هزار دوزوکلک به دست آورده بوده، قیاش کرده و چون تفی گنده به بیرون پرتاش کرده است.
راوی، دست دختر، چه میگویم خودِ دختر، بهتر بگویم خویشتن خود دختر، را دور میاندازد اما با خود کشمکش دارد، و انگار خودش هم نمیفهمد که چرا این کار را کرده است! او سردر نمیآورد که چرا در جلب محبت دختر کوشید و با هزار زور و زحمت او را به دست آورد و بعد او را از خود راند. تنها چیزی که خوب میداند این است که این میل جذبِ مشتاقانه و دفعِ بیدلیل در او ریشه دارد و این اولین بار نیست که چنین کاری را در حق زنی انجام میدهد.
در«فرهیختگان» و «ترنج نامه» چاپ شده است.
-خودِ داستان را در دیباچه بخوانید:
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=3087
فریبا حاجدایی: رو تخت بغلدستی مادرم خوابیده بود. زبان گرفته بود و مینالید. پرسیدم: «درد داری؟» نشنید. نوزنوز غریبی میكرد. گفتم: «همراهت كو، كمك میخوای؟» مویه میكرد، زیرلبی چیزهایی میگفت و زار میزد. نگران مادرم بودم. گفتم: «میشه یه كم ملاحظه بقیهرو بكنی؟! مادرم بیمار قلبییه.» چشمهاش تو چشمخانه گشت و صدای هقهقاش همچین كمتر شد. نفسی كشیدم و رفتم به مادرم كمك كنم تا از این شانه به آن شانه شود كه زن گریهزاریش را از سر گرفت، مثل گربه شیردهی كه بچههاش را گم كرده باشد زوزه میكشید. دیگر داشت آن روی سگم را بالا میآورد، گفتم: «ببین نمیدونم چته و كجات درد میكنه، ولی از بقیه كه مریضتر نیستی؟!» شروع كرده بود به ضجه كشیدن كه رفتم پرستار را صدا كنم بیاید و خفهاش كند. وقتی برگشتم دیدم یكی كنارش نشسته. حرصی گفتم: «مریضتون نوبرشو آورده و اورژانس رو گذاشته رو سرش. همین مادر من مگه كم درد داره اما... » حرفم را قطع كرد و با صدای آهسته گفت: «نكنه مادر شما هم مثل اون پشت فرمان بوده و تصادف كرده و یه بچهشو داده به كشتن و اون یكیشو قطع نخاع كرده؟!» در فرهیختگان چاپ شده | |
بچه که بودیم بازی میکردیم. همه مثل هم بودیم و در آن همسانی به نبردی بازیگوشانه ولی جدی میپرداختیم. بزرگ که شدیم نبردها در قالبهای متفاوت ادامه پیدا کرد با این فرق که دیگر شرایط مان یکسان نبود و دست عدهای را از نخیل کوتاه و حذف فیزیکی و یا روحیشان کردند تا دیگری، که از او کماستعدادتر و کمقریحهتر بود، مجال خودنمایی پیدا کند و به ناحق، چون نابغهای خردسال، مورد تمجید و ستایش قرار بگیرد.
فیلم«یه حبه قند» اثر رضامیرکریمی را که دیدم داغ دلم تازه شد. بیضایی نزدیک به دو دهه قبل مسافران را ساخت. فیلمی که در آن یک عروسی تبدیل به عزا شد. گذشته از ظرافتهای ریز و درشتی که در فیلم دیده میشد و آداب و رسومی که به خوبی ترسیم شده بود فیلم جانمایهی دیگری را دنبال میکرد؛ غم و شادی دو روی سکهی زندگیاند و نباید گذاشت هیچیک جای دیگری را تنگ کند. مادربزرگ فیلم، جمیله شیخی، فاصلهی مرگ و زندگی را به صفر رساند و توانست همانطور که مرگ به طریقی غیرمترقبه عروسی نوهی او را تحت شعاع خود قرار داد به نوبهي خود پشت مرگ را به خاک برساند و او را از رو ببرد و عزا را دوباره به عروسی مبدل کند. فیلم مسافران این سوال را در ذهن تماشاگر مفروض کاشت که چه فرقی هست بین غم و شادی و عروسی و عزا که همه جزء تفکیکناپذیر هستیاند.
در فیلم کریمی اما ما مستندنگاری یک عروسی به سبک یزدی را میبینیم که با مرگ دایی عروسی به عزا تبدیل میشود و عروس، بی هیچخلافآمدِ عادتی، اعلام میکند تکلیف خانوادهی داماد چهل روز دیگر معین خواهد شد،خب که چه؟ حتی اگر عروس بعد از چله زیر قولش بزند و به جای داماد همسر«پسرخواندهی دایی مرحوم» بشود باز هم که چه؟ اگر قصد فیلم نمایاندن زیباییهای مراسم عروسی در یزد بوده پس این همه دنگوفنگ برای چه؟ بهتر نبود یک فیلم مستند میساختیم؟
و اگر قصد گفتن حرفی بوده و یا ایجاد سوالی در ذهن، پس کو؟
در«ترنج نامه» چاپ شده.
و تیر خلاص فیلم شمس آل احمد است که میگوید: «سیمین قورمه سبزی خوب می پخت»، نه انگار که این بدبخت، نویسندگی به کنار،«بنال وطن» و «داغ ننگ» راترجمه کرده و«کمدی انسانی» را به فارسی برگردانده که همه از آثار ماندگار ترجمهاند. باز هم به انصاف گلشیری که تکههای ضعیف«سووشون» را، تکه سیاسیها را، از آل احمد میداند و نقشزنی را از سیمین خانم.
منظور این جا فرد نیست، غرض جامعهی مردمحور ادبیات است که از خودِ جامعه عقبماندهتر است و نگاهش به زن حتی از نگاهِ جوانکی قرتیِ هم واپسگراتر.
در یکی از آثار پسرکی در کنار دریا زنی را تماشا می کند، البته روی مجسمه زن تا بالای شانه اش ملافه کشیده شده، پیش روی پسر کاغذی هست پر از نقاشی های کودکانهای که احتمالاً از این لحظه به بعد دیگر به کارش نخواهد آمد، او دیگر مرد شده است.
اثر دیگر نامش«آدم و حوا» است. یک پیراهن مردانه و یک لباس زنانه که با نورپردازی آنچه را زیر این لباسها هست میتوانی ببینی. در زیر پیراهن مردان دو سه نردبان بلند به چشم می خورد که کسی بیتوجه به هر چه که در عالم است از آن بالا میرود؛ «آدم» هدفی دارد و بی توجه به دنیا و کائنات فقط به آن هدف فکر میکند و بالا میرود. در زیر لباس زنانه درختی پر ریشه هست، و کنار آن خانهای که امنیت را القا میکند و البته نردبانی برای بالا رفتن، نردبانی که از بین جلوههای زندگی میگذرد؛ زن در آن واحد به همه چیز توجه دارد و خطی فکر نمیکند و به خاطر هدف، خودِ زندگی و جلوههای زیبایش را قربانی نمیکند.
الان کتاب«شهرنوش پارسیپور» با عنوان«بر بال باد نشستن» را زمین گذاشتم. کتاب یک دورهي تاریخی اواسط دههی 1320 تا بعد از سالهای شصت را در برمیگیرد و پر است از آدمهای اصلی و فرعی که اغلبشان خوب پرداخت شدهاند و گوشت و خون دارند، گرچه فکر میکنم اگر خانم پارسیپور اندکی حوصله به خرج میداد و زیر بار طولانیتر شدن و یا دو سه جلده شدن کتاب میرفت شاید مجبور نمیشد خیلی از جاهای کتاب را با روایتپردازی و نقلِ صرف از پیش ببرد و بارِ بیشتری را بر عهده گفتوگو میگذاشت و اینطوری کتاب حتماً خودش بهتر پیش میرفت. البته در کارهای قبلی ایشان هم، از جمله«طوبا و معنای شب»، این بیحوصلگی را میشود دید. پارسیپور در این کتاب هم مانند طوبا به سرنوشت چند نسل میپردازد. بار کتاب طوبا بیشتر روی دوش زنان پیشقراول چند نسل است و اینکه تغییرات زمانه و حال و هوا چه تغییراتی در منش و بینش زنان هر نسل پدید میآوَرَد و در این کتاب ما شاهد هستیم که همین تغییرات چه بر سر مردان و زنان، خواه عامی و خواه اشرافزاده و خواه روشنفکر و پیشقراول، میآورد و همهي این آدمها خواهوناخواه، متوجه باشند و یا نباشند، چقدر انگورنگ زمانهي خود را خوردهاند و بامزه اینجاست که هریک از آنها در خلوت خود فکر میکنند دیدگاه و جهانبینیشان چیزی است که فقط به خودِ آنها تعلق دارد و از کشفیات ذهن مترقی خودشان است. غافل از آنکه هریک تنها بر اساس پارادایم زمانه خود میاندیشند و جهانبینیشان به دوره و زمانهشان متعلق است و پارسیپور به حق این را هم در این کتاب و هم در طوبا به خوبی منعکس کرده است.
کتاب از تعلیق و«بعد چهمیشود» خوبی برخوردار است گرچه همان بیحوصلگی مألوف خانم پارسیپور آرام آرام کتاب را از نیمهی دوم تحت تأثیر خود درمیآورد و گفتن تاریخی در قالب داستان برای نویسنده مهمتر جلوه میکند تا داستانی که تاریخی باشد. ولی به رغم همهی اینها میتوانم بگویم تا به حال هرگز از خواندن کتابی از شهرنوش پارسیپور احساس غبن نکردهام و از همان اولین کتابی که از او خواندهام؛«تنهایی آقای ب»، تا به حال همیشه کتابهایش را بلعیدهام چرا که کتابهایش مشخصهای دارد که متأسفانه آثار بیشتر نویسندگانِ این روزها فاقد آن است و آن ادامه کتاب تا مدتهای مدید در ذهن خواننده است که این خود امتیازی است.
من و زنم
فل گارنر
برگردان: فریبا حاج دایی
من و زنم سی سالِ آزگار خوش بودیم. سی سالِ تمام حال کردیم، راضی بودیم و خوشحال.
تعطیلاتِ فراوان، بهترین رستورانها، دفترچة قرارمدارهامان هم پرِ پر. دوجین دوجین دوستانِ مشترک، کیسه یکی و سرجمع ندار با هم. خلاصه کنم، یک زندگی عالی و بیدردِسر. روابطِ آنجوریمان هم خوب بود و مو لا درزش نمیرفت.
سه دهة پر از عشق و خنده. زندگیمان حرف نداشت.
تا یک روز تابستانی همه چیز تمام شد. پنجم آگوستِ 2003 منظورم است، یک هفته بعد از تولد سی سالگیام. همان روز که من و زنم برای اولین بار همدیگر را دیدیم.
در فرهیختگان به طبع رسیده