محل پخش: انتشارات خوارزمی- خیابان انقلاب- بین 12 فروردین و فخر رازی- پلاک1268 - تلفن فروشگاه: 66406273 - 66400706


محل پخش: انتشارات خوارزمی- خیابان انقلاب- بین 12 فروردین و فخر رازی- پلاک1268 - تلفن فروشگاه: 66406273 - 66400706


امروز از صبح به«دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» اثر شهرام رحیمیان فکر میکردم و همزمان با آن به «مادر» گورکی. تو کتاب اول آدم داستانی عشقاش را به وظیفه و آرمانش ترجیح میدهد و در دومی مادری، شاید مانند یک آدمآهنی، فقط و فقط وظیفه و آرمان را میبیند. کدام آدمترند؟ منظورم این است کدام عکسالعمل انسانیتر و آدمانهتر است؟
دنیای من، که کوچکترین دنیاها بود، با خورشیدی که از زیرِ پوستین آقاجان سر برآورد، روشن شد؛ و روشن بود تا وقتی که ماما با لیوان شیر و روغنماهی آمد تو. گفت: «پاشو شیرتو بخور.» آقاجان گفت: «میخوره، میخوره. حالا کار داره.» ماما گفت: «واقعاً که شاجان! کار داره! ... پاشو سیا!»
از زیر ابروهام، آقاجان را نگاه کردم. چربیِ روغنماهی ریخت تو گلوم و بعد گرمیِ بیمزّهی شیر؛ و من و آقاجان، مزّهی تلخترین دوای دنیا را به ماما نشان دادیم: من با دهن و دماغم و آقاجان با چشماش! دست انداختم گردن آقاجان. زورش دادم، تفی و شیری و روغنیش کردم و بزرگترین عشق دنیا را ابراز کردم!
مزّهی روغنماهی تو گلوم ماسیده. آقاجان، خیلی سال است مرده و خورشید تو یک گوشهی آسمان ابری یا زیر پوستین کسی دفن شده .... شاید هم فراموش شده.
برگرفته از«خورشید زیر پوستین آقاجان» مهشید امیرشاهی
مقوا یواشکی و طوری که فقط خودش و خودم و همة دنیا بدونن گفت که اوساهه پیشش پز داده و قمپزهای قرمدنگی در کرده که یه خانمهای، که خودش فکر میکنه خیلی نویسنده است و کتاب اولش گرفت به خاطر «زیبا شدن» و آبستن شدن از یک منتقدهی هاف هافو و تو کتاب دیگهش تازه کشف کرد که«دختر نیست» و تو کتاب بعدی هم «افیون» کشیدن یه«شاعرِگرزی، افیونی» را افشا کرده بود که می گویند این روزها سرطانش جدی است ولی حالا حالاها مردنی نیست. خلاصه چی داشتم میگفتم، آها اون خانمه شبا قبل از اونکه بخوابه بهش زنگ میزنه میگه اوسا جون یه چیزی بگو تا من خوابم ببره. اوساهه پیش مقواهه غرغر کرده بوده که این یارو زرتش قمصوره و ما دوست داریم برای تربچه نقلیها یه چیزی بگیم. اوساهه حرفای خانم نویسنده را اینجا و اونجا نقل می کنه تا پیش دستی کرده باشه مبادا خانمه کتابی بنویسه به نام: «چیزی بگو تا بخوابم» و بلای منتقده و سرطانیه رو سرش بیاره. این میان بیچاره مقواهه مونده که تکلیف خودش چی میشه! لابد فکر می کنین مهندسه دیگه باید بره سر بذاره و بمیره، چون از این وسط نمدی برای کلاهش درنمیاد. ولی باید بدونین که نه فقط نمی میره بلکه با خوش بینی تمام داره به اوسا سرویس می ده شاید... خوش بینی هم چیری است برای خودش. خدمات درازِ لب کلفته هم ادامه دارد. یادم باشد دفعه بعد از او بیش تر بنویسم.(دنباله دارد)

بدون شرح

«برادران کارامازوف» برگردان رامین مستقیم بعد از بیست و اندی سال تجدید چاپ می شود.
راوی میگفت بنده خدا مقواهه کلی تو هول و هراسه. چند وقت پیشا زنگ میزنه به یه درازهی، لبکلفتهای که یه وقت تو جمع اوساهه میاومده و یه شب که یکی پول چایشو جلو اوساهه میده، گویا به دلار، اوساهه به غییرتشش بر میخوره به درازه میگه دیگه این جا نیا که من تو رو تنها می خوام. بگذریم. مقواهه از سر فضولیای همیشگیش زنگ میزنه خبری از درازه بگیره که میفهمه درازه قراره بره دیار فرنگ وردست داییش گویا. حالا مقواهه افتاده تو هول که اگه اوساهه هم بخواد بره پیش یارو تکلیف خودش و خدمات جنسی و غیرجنسیش چی میشه. تو رو خدا برای مقواهه دعا کنین که اجرش پامال نشه. راوی هنوز نگفته که مهندسه هم تو جریان این درازه هست یا نه. خبری شد خبرش را میدم...(دنباله دارد)

احمد محمود، اثر مهدی فتلاوی
این مقوا دوستی دارد که خانم مهندس است، شوهر گرزی عرقیی داشته که از هم جدا شدهاند، سالهاست، و سالهاست مهندسه دربهدر دنبال یه آقابالاسرِ جانانه از جنم اوساهه میگردد. سرِ همین موضوع مقوا و مهندسه هم را میبوسند و در ذهن خود طناب دارِ هم را میبافند. تا کی کار به گیسکشان بکشد! اوساهه هم که کارش تفرقه بینداز حکومت کن است این وسط کار خودش را پیش میبرد و حرمسرای از 22 ساله تا پنجاه سالة خودش را اداره میکند و خلاصه همه این زنها را به جان هم میاندازد و از همه استفاده می کند تا کاروبارهای خودش را پیش ببرد. فکر کنم باید به زودی منتظر گیسکشان مقوا با مهندسه باشیم.(دنباله دارد.)

دلم برای شوهر لولوسرخرمنش می سوزد که مبادا لیف ولاف و ماشین های خوشگلش را از دست بدهد والا گزارش تصویری اش را می گذاشتم تا بشود داستان مصور.

طرحی از صورت گلشیری، اثر مهدوی فتلاوی
شرحی بر«دست» اثر کاواباتا
فریبا حاجدایی
«دست» داستان غریبی است، پرکشش، وهمآلود و تخیلی است، اما برخلاف نظریههای رایج، که خاستگاه تخیل را واقعیت میدانند، تخیل داستانی آن ریشه در واقعیت ندارد و با اینهمه داستانی است باورپذیر. طرفه آنجا است که خواننده تا انتهای داستان متوجه نمیشود تخیلی که میخوانده واقعیت نیست و وقوعاش ناممکن است، و این همه در بستری رخ میدهد که، به رغم نمادین بودن داستان، وجه نمادین گلدرشت نشده و تعلیق و کشش داستان سرِ جای خود مانده است.
نویسندة داستان«دست»موفق شده فرآیند کاملاً درونی و روحیِ وصل و فصل یک زن و مرد را در اتفاقی بیرونی تجسم بخشد و این کاری است کارستان که کاواباتا به حق از عهدة برآمده است. کاواباتا مرد و زنِ داستاناش را با صداقت و یکرنگی هنرمندانهای ترسیم میکند و تفاوت غریزی مرد و زن را در ارتباطشان با هم نشان میدهد. او توانسته فرار از تعهدی را که در مرد و یا به طور کلی جنس نر هست و روانشناسان به آن«ترس از تعهد» میگویند در تقابل با«در جستوجوی تعهد» زن بگذارد. راویِ مردِ داستان آدمیزادهای اجتماعی است که، مثل همة مردان، غریزهاش در تعارض با اخلاق و هنجارها قرار دارد و همین قرارداد اجتماعی به او عذاب وجدان میدهد. روند پیش بردن داستان از این قرار است:
دختری دست خود را به مردی، راوی، که بر طبق نشانههای داستانی تازه با او آشنا شده، میدهد تا به خانه ببرد و تنها نباشد:
«به دستش گفت: «تو مال اونی، ولی فقط امشب!» وقتی که دوباره به من نگاه کرد، به نظرم رسید که سعی میکند از فروغلتیدن اشکهایش جلوگیری کند.
«تصور نمیکنم بخوای اونو با دست خودت عوض کنی. ولی اگه دلت خواست اشکالی نداره؛ این کار رو بکن.»
مرد از داشتن دست خوشحال است آرام آرام با آن اخت میشود تا جایی که نگران است مبادا دختر بیاید و دست را پس بگیرد:
«میخواستم فرار کنم. میترسیدم همان دخترک باشد که برای پس گرفتن دستش آمده است.»
نگرانی او تا آنجاست که حتی میترسد زنان دیگر وجود دست را پیش او حدس بزنند و در کارش خرابکاری کنند و نگذارند او و دست خیلی با هم نزدیک بشوند.
«لازم بود خیلی مواظب باشم تا رسیدن به خانهام با هیچ زنی روبهرو نشوم.»
مرد که تجربههای بسیاری با دیگر زنان داشته از معصومیت دختر شرمسار است و احساس میکند به او اجحاف کرده است:
«به این ترتیب به دست دخترک گفته بودم که با زنان دیگری هم ارتباط داشتهام و شاید هم دارم.
اگرچه چندان مسنتر از دختری نبودم که دست خود را به من قرض داده بود، ولی در عین حال در مقایسه با دخترک، تجربههای بیشتری در ارتباط با جنس مخالف داشتم.»
از طرفی آنقدر تنها است که وجود دختر برایش مغتنم است. هرچند علاقة او به دختر صرفاً جسمی و جنسی است و تنها به کارِ پر کردن موقتیِ تنهایی او میآید. او نه میخواهد و نه میتواند بفهمد که دختر خویشتنِ خود را به طور تام و تمام به او تفویض کرده است:
«دست دخترک پرسید: «کسی از اونجا ما رو میبینه؟»
گفتم: «شاید یه زن یا یه مرد. شاید هم هیچکس.»
«هیچ کس نباید منو ببینه، وگرنه خویشتن منو دیده...»
پرسیدم: «خویشتن؟ این یعنی چه؟ متوجه منظورت نمیشم!»
دختر از این راه در عینِ آنکه یکرنگی خود را به مرد نشان داده با دور کردن دست از خودش به درک بهتری از خویشتن هم رسیده است:
«دست با لحنی که بیشتر آهنگ دعا خواندن داشت، پاسخ داد: «باید دور شد... برای دیدن خویشتن خود، باید از خود دور شد...»
چیزی که در مورد مرد اتفاق نمیافتد. وقتی او از دستاش دور میشود و میتواند به قول دختر خویشتن خود را ببیند طاقتِ دیدن ندارد، او از دروناش میترسد و از «دیدن چهرة فناشدة» خودش وحشت دارد:
«من بر اثر تماس با چیزی نفرتآور از خواب پریده بودم. و آن چیز، دستِ راست خودم بود.»
مرد تا به آنجا به دستِ دخترک نزدیک میشود که تصمیم میگیرد دست خود را از جا بکند و دست دختر را جای گزین آن بکند. ولی انگیزة او فهم بیشتر از خود و یا نزدیکی بیشتر به زن نیست، او صرفاً جسمِ سیراب میخواهد:
«لرزش همچون برخورد صاعقه در من به وجود آمد. انگشتان دست تازه را در دهانم فرو کردم.»
ارتباط زن با او از جنس دیگری است. او تمامیت خود را به مرد تفویض کرده است و نیمة زنانه وجودش شده. مرد اما هیچ اعتمادی به این نیمه ندارد. اصلاً ارتباطی با او برقرار نکرده است:
«دست گفت: «باید بیشتر اعتماد کنی.»
اما مرد قادر به ایجاد چنین ارتباطی نیست، گرچه مرد منصفی است؛ وقتی دست از او دور میشود و از این راه او موفق به دیدن خویشتن خود میشود در مییابد خویشتناش نه تنها زشت و بدنما است که حتی زنده هم نیست:
«دست واقعی خودم در کنارم افتاده و چون از من جدا شده بود، به نظر زشت و بدنما میرسید؛ ولی موضوع مهمتر، این بود که هیچ تپشی نداشت و حرکتی نمیکرد.»
بودن دست زن نزد او زیاد دوام نمیآورد، مرد قادر نیست زیبایی این رابطه را درک کند و به رغم آنکه قسمتی از راه را آمده و از دست خودش دور شده، اما نمیتواند مثل دختر خویشتن خود را زیبا ببیند. پس دستِ دخترک را از کتف خود جدا میکند و آن را، که حالا دیگر از هرگونه حیاتی عاری است، به گوشهای پرتاب میکند و دست خودش را به جای آن میگذارد:
«بلافاصله دستِ دخترک را از شانهام جدا کردم و دست راست خودم را به جای آن چسباندم. این حرکت، چنان تبش وحشتناکی در وجودم برانگیخت که مرگ آنی را در مقابل چشم خود حاضر دیدم.»
«دست» میتوانست داستان خشنی باشد که نیست و نویسنده موفق شده، خشونت و بیچشمورویی مردی را با لطافت کاملی ترسیم کند، انگار بخواهی گریهای را از راهِ خنده مجسم کنی. اگر بخواهیم بگوییم که در لایة زیرین داستان با چه چیز روبهرو بودهایم میتوان از دخترکی حرف زد که تمامیت وجود خود را برخی مردی، راوی داستان، کرده ولی مرد قدر او را نشناخته و پس از یک تماسِ جسمی طوفانی، به رغم آنکه دختر را با هزار دوزوکلک به دست آورده بوده، قیاش کرده و چون تفی گنده به بیرون پرتاش کرده است.
راوی، دست دختر، چه میگویم خودِ دختر، بهتر بگویم خویشتن خود دختر، را دور میاندازد اما با خود کشمکش دارد، و انگار خودش هم نمیفهمد که چرا این کار را کرده است! او سردر نمیآورد که چرا در جلب محبت دختر کوشید و با هزار زور و زحمت او را به دست آورد و بعد او را از خود راند. تنها چیزی که خوب میداند این است که این میل جذبِ مشتاقانه و دفعِ بیدلیل در او ریشه دارد و این اولین بار نیست که چنین کاری را در حق زنی انجام میدهد.
در«فرهیختگان» و «ترنج نامه» چاپ شده است.
-خودِ داستان را در دیباچه بخوانید:
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&id=3087
فریبا حاجدایی: رو تخت بغلدستی مادرم خوابیده بود. زبان گرفته بود و مینالید. پرسیدم: «درد داری؟» نشنید. نوزنوز غریبی میكرد. گفتم: «همراهت كو، كمك میخوای؟» مویه میكرد، زیرلبی چیزهایی میگفت و زار میزد. نگران مادرم بودم. گفتم: «میشه یه كم ملاحظه بقیهرو بكنی؟! مادرم بیمار قلبییه.» چشمهاش تو چشمخانه گشت و صدای هقهقاش همچین كمتر شد. نفسی كشیدم و رفتم به مادرم كمك كنم تا از این شانه به آن شانه شود كه زن گریهزاریش را از سر گرفت، مثل گربه شیردهی كه بچههاش را گم كرده باشد زوزه میكشید. دیگر داشت آن روی سگم را بالا میآورد، گفتم: «ببین نمیدونم چته و كجات درد میكنه، ولی از بقیه كه مریضتر نیستی؟!» شروع كرده بود به ضجه كشیدن كه رفتم پرستار را صدا كنم بیاید و خفهاش كند. وقتی برگشتم دیدم یكی كنارش نشسته. حرصی گفتم: «مریضتون نوبرشو آورده و اورژانس رو گذاشته رو سرش. همین مادر من مگه كم درد داره اما... » حرفم را قطع كرد و با صدای آهسته گفت: «نكنه مادر شما هم مثل اون پشت فرمان بوده و تصادف كرده و یه بچهشو داده به كشتن و اون یكیشو قطع نخاع كرده؟!» در فرهیختگان چاپ شده | |
همیشه از توصیه کتاب بدم آمده، به نظرم کاری«خلاف دموکراسی» میآید. این بار هم توصیه نمیکنم و تنها نوشتة پشت جلد کتاب«اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار» نوشته«محمود سریعالقلم» منتشر شده از سوی نشر فرزان را اینجا میگذارم:
تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده
برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛
برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛
ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد؛
از فرهنگ واکنشهای سریع به خویشتنداری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛
از فرهنگ شفاهی و غیردقیق به فرهنگ مسئولانة مکتوب انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛
از رفتارها و کارهای کوتاهمدت به گسترة درازمدت، رشد فکر پیدا خواهند کرد؛
تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛
به رشد فردی و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛
برای ایرانیانِ دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد؛
از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛
غرور بیجا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد؛
دروغگویی و وارونه جلوهدادن واقعیتها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود؛
برای کسب قدرت، به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛ و پس از رسیدن به قدرت، فقط دورة محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند.
قبلاً بهم گفته بود که تو شهرشون به زنان میانسالی که لاغرند و فکر میکنند اگه چاق بودند خوشگل میشدند و برای همین به درودیوار میزنند تا بلکه چاق شوند. میگویند«مقوا خشکه». حالا هم روبهروم نشسته بود و از«مقوا خشکه»ای میگفت که جمعی را منتر خودش کرده: «نمیدونم از کجاش برات بگم. از جمعی که قرار بود دور هم باشیم و مقوا یک ساعتی زودتر پیداش میشد و«با کمکهای جنسی و غیرجنسی» اوسای جلسه رو میزد...» حرفش را قطع میکنم: «بس کن تو رو خدا. مگه نمیگی زشته، آخه کی کمک جنسیشو میخواد؟»
- زشته، ولی زن که هست. اونم برای مردای دله و گرسنه.
- خب بقیهشو بگو.
- دوستی فریال و ساحل رو نمیدونی چهجور به هم زد. پیش این از اون گفت و پیش اونم از این، آخرش هم خودش شد خوشدلة مجلس.
- چه جوری آخه؟
- چه جوری نداره. پول داره. خندهخنده میونه به هم میزنه و بعد برای این کادو میخره، به اون یکی هدیه میده و ظاهرش هم اونقدر مظلومه که هیچکی شک نمیکنه چیزا زیر سر اونه.
- ای بابا، یه کم شورش نمی کنی؟
- اصلاً میدونی چیه، اگه تو بگی نویسندهای، اون از تو نویسندهتره؛ اونقدر با هر جا که از تو چیزی چاپ شده باشه نامهنگاری میکنه تا تو رو ضایع کنه. از کار تو بد میگه، اینور آنور میشینه و میولنگه که خلاصه تو رو از سکه بندازه و یا لااقل طرف را عاصی کنه که عطای تو به لقات بخشیده بشه. خلاصه تو هر چی باشی او«تر» همونه.
دل به دلش می دهم شاید آرام شود: «دیگه چی، بازم بگو.»
- هیججا روسری از سر برنمیداره اما عکسای بیروسریش رو هر جا که لازم باشه نشان میده که مردم بفهمن«حاضربه یراق» باآبروییه.
- شوهر موهر چی نداره؟
- چرا بابا. خیلی هم خوشتیپه. با پول خریدهتش. ماشینای خوشگل خوشگل زیرپاش میذاره و میذاره هرکاری دلش میخواد بکنه. هستش که باشه و گند کاراشو بپوشونه...
ببینم فکر میکنین این موضوع خوبی برای نوشتن یک داستان هست؟
بچه که بودیم بازی میکردیم. همه مثل هم بودیم و در آن همسانی به نبردی بازیگوشانه ولی جدی میپرداختیم. بزرگ که شدیم نبردها در قالبهای متفاوت ادامه پیدا کرد با این فرق که دیگر شرایط مان یکسان نبود و دست عدهای را از نخیل کوتاه و حذف فیزیکی و یا روحیشان کردند تا دیگری، که از او کماستعدادتر و کمقریحهتر بود، مجال خودنمایی پیدا کند و به ناحق، چون نابغهای خردسال، مورد تمجید و ستایش قرار بگیرد.
فیلم«یه حبه قند» اثر رضامیرکریمی را که دیدم داغ دلم تازه شد. بیضایی نزدیک به دو دهه قبل مسافران را ساخت. فیلمی که در آن یک عروسی تبدیل به عزا شد. گذشته از ظرافتهای ریز و درشتی که در فیلم دیده میشد و آداب و رسومی که به خوبی ترسیم شده بود فیلم جانمایهی دیگری را دنبال میکرد؛ غم و شادی دو روی سکهی زندگیاند و نباید گذاشت هیچیک جای دیگری را تنگ کند. مادربزرگ فیلم، جمیله شیخی، فاصلهی مرگ و زندگی را به صفر رساند و توانست همانطور که مرگ به طریقی غیرمترقبه عروسی نوهی او را تحت شعاع خود قرار داد به نوبهي خود پشت مرگ را به خاک برساند و او را از رو ببرد و عزا را دوباره به عروسی مبدل کند. فیلم مسافران این سوال را در ذهن تماشاگر مفروض کاشت که چه فرقی هست بین غم و شادی و عروسی و عزا که همه جزء تفکیکناپذیر هستیاند.
در فیلم کریمی اما ما مستندنگاری یک عروسی به سبک یزدی را میبینیم که با مرگ دایی عروسی به عزا تبدیل میشود و عروس، بی هیچخلافآمدِ عادتی، اعلام میکند تکلیف خانوادهی داماد چهل روز دیگر معین خواهد شد،خب که چه؟ حتی اگر عروس بعد از چله زیر قولش بزند و به جای داماد همسر«پسرخواندهی دایی مرحوم» بشود باز هم که چه؟ اگر قصد فیلم نمایاندن زیباییهای مراسم عروسی در یزد بوده پس این همه دنگوفنگ برای چه؟ بهتر نبود یک فیلم مستند میساختیم؟
و اگر قصد گفتن حرفی بوده و یا ایجاد سوالی در ذهن، پس کو؟
در«ترنج نامه» چاپ شده.
و تیر خلاص فیلم شمس آل احمد است که میگوید: «سیمین قورمه سبزی خوب می پخت»، نه انگار که این بدبخت، نویسندگی به کنار،«بنال وطن» و «داغ ننگ» راترجمه کرده و«کمدی انسانی» را به فارسی برگردانده که همه از آثار ماندگار ترجمهاند. باز هم به انصاف گلشیری که تکههای ضعیف«سووشون» را، تکه سیاسیها را، از آل احمد میداند و نقشزنی را از سیمین خانم.
منظور این جا فرد نیست، غرض جامعهی مردمحور ادبیات است که از خودِ جامعه عقبماندهتر است و نگاهش به زن حتی از نگاهِ جوانکی قرتیِ هم واپسگراتر.
در یکی از آثار پسرکی در کنار دریا زنی را تماشا می کند، البته روی مجسمه زن تا بالای شانه اش ملافه کشیده شده، پیش روی پسر کاغذی هست پر از نقاشی های کودکانهای که احتمالاً از این لحظه به بعد دیگر به کارش نخواهد آمد، او دیگر مرد شده است.
اثر دیگر نامش«آدم و حوا» است. یک پیراهن مردانه و یک لباس زنانه که با نورپردازی آنچه را زیر این لباسها هست میتوانی ببینی. در زیر پیراهن مردان دو سه نردبان بلند به چشم می خورد که کسی بیتوجه به هر چه که در عالم است از آن بالا میرود؛ «آدم» هدفی دارد و بی توجه به دنیا و کائنات فقط به آن هدف فکر میکند و بالا میرود. در زیر لباس زنانه درختی پر ریشه هست، و کنار آن خانهای که امنیت را القا میکند و البته نردبانی برای بالا رفتن، نردبانی که از بین جلوههای زندگی میگذرد؛ زن در آن واحد به همه چیز توجه دارد و خطی فکر نمیکند و به خاطر هدف، خودِ زندگی و جلوههای زیبایش را قربانی نمیکند.
الان کتاب«شهرنوش پارسیپور» با عنوان«بر بال باد نشستن» را زمین گذاشتم. کتاب یک دورهي تاریخی اواسط دههی 1320 تا بعد از سالهای شصت را در برمیگیرد و پر است از آدمهای اصلی و فرعی که اغلبشان خوب پرداخت شدهاند و گوشت و خون دارند، گرچه فکر میکنم اگر خانم پارسیپور اندکی حوصله به خرج میداد و زیر بار طولانیتر شدن و یا دو سه جلده شدن کتاب میرفت شاید مجبور نمیشد خیلی از جاهای کتاب را با روایتپردازی و نقلِ صرف از پیش ببرد و بارِ بیشتری را بر عهده گفتوگو میگذاشت و اینطوری کتاب حتماً خودش بهتر پیش میرفت. البته در کارهای قبلی ایشان هم، از جمله«طوبا و معنای شب»، این بیحوصلگی را میشود دید. پارسیپور در این کتاب هم مانند طوبا به سرنوشت چند نسل میپردازد. بار کتاب طوبا بیشتر روی دوش زنان پیشقراول چند نسل است و اینکه تغییرات زمانه و حال و هوا چه تغییراتی در منش و بینش زنان هر نسل پدید میآوَرَد و در این کتاب ما شاهد هستیم که همین تغییرات چه بر سر مردان و زنان، خواه عامی و خواه اشرافزاده و خواه روشنفکر و پیشقراول، میآورد و همهي این آدمها خواهوناخواه، متوجه باشند و یا نباشند، چقدر انگورنگ زمانهي خود را خوردهاند و بامزه اینجاست که هریک از آنها در خلوت خود فکر میکنند دیدگاه و جهانبینیشان چیزی است که فقط به خودِ آنها تعلق دارد و از کشفیات ذهن مترقی خودشان است. غافل از آنکه هریک تنها بر اساس پارادایم زمانه خود میاندیشند و جهانبینیشان به دوره و زمانهشان متعلق است و پارسیپور به حق این را هم در این کتاب و هم در طوبا به خوبی منعکس کرده است.
کتاب از تعلیق و«بعد چهمیشود» خوبی برخوردار است گرچه همان بیحوصلگی مألوف خانم پارسیپور آرام آرام کتاب را از نیمهی دوم تحت تأثیر خود درمیآورد و گفتن تاریخی در قالب داستان برای نویسنده مهمتر جلوه میکند تا داستانی که تاریخی باشد. ولی به رغم همهی اینها میتوانم بگویم تا به حال هرگز از خواندن کتابی از شهرنوش پارسیپور احساس غبن نکردهام و از همان اولین کتابی که از او خواندهام؛«تنهایی آقای ب»، تا به حال همیشه کتابهایش را بلعیدهام چرا که کتابهایش مشخصهای دارد که متأسفانه آثار بیشتر نویسندگانِ این روزها فاقد آن است و آن ادامه کتاب تا مدتهای مدید در ذهن خواننده است که این خود امتیازی است.
من و زنم
فل گارنر
برگردان: فریبا حاج دایی
من و زنم سی سالِ آزگار خوش بودیم. سی سالِ تمام حال کردیم، راضی بودیم و خوشحال.
تعطیلاتِ فراوان، بهترین رستورانها، دفترچة قرارمدارهامان هم پرِ پر. دوجین دوجین دوستانِ مشترک، کیسه یکی و سرجمع ندار با هم. خلاصه کنم، یک زندگی عالی و بیدردِسر. روابطِ آنجوریمان هم خوب بود و مو لا درزش نمیرفت.
سه دهة پر از عشق و خنده. زندگیمان حرف نداشت.
تا یک روز تابستانی همه چیز تمام شد. پنجم آگوستِ 2003 منظورم است، یک هفته بعد از تولد سی سالگیام. همان روز که من و زنم برای اولین بار همدیگر را دیدیم.
در فرهیختگان به طبع رسیده
27 بار دوست میدارم
فریبا حاجدایی
شماره تلفنش به 27 ختم میشد و من همه چیزم را با 27 تنظیم کردهام. غذا را 27 دقیقه تو فر میگذارم. از هرجای شهر به هرجای دیگر بروم طوری می رانم که 27 دقیقه تو راه باشم. اگر با آدم تازهای آشنا شوم که ماه 7 و یا ماه 2 به دنیا آمده به او اعتماد میکنم. اگر توی سال تولدش 2 یا 7 و یا هردو را داشته باشد دیگر رفیق جون جونیام میشود و وقتی دلم خیلی هوایش را میکند آنقدر مینویسم 27 تا حالم خوب شود و اگر نشد میروم و 27 بار به خاکش بوسه میزنم.
در فرهیختگان چاپ شده
نگاه خانم اصلاح طلب به«با شیرینی وارد می شویم» برایم جالب بود، گفتم شما هم بخوانید.
متوجه نگاهم نبودم که خیره مانده به جلدِ کتاب. در ابتدا رنگ آبیِ خوشرنگ زمینه و بعد طرح و نقش روی جلد نگاهم را میدزدد و آرام آرام هرکدام در نظرم جلوهای خاص و مرتبط با هریک از داستانهای کتاب میگیرد. رنگ آبیِ آرام و شفابخش آن نیلیِ دریا و شفافیت و وسعت آسمان را برایم زنده میکند و مرا در حس مدیرِ مدرسة داستان«هر دوشنبه، هوا» شریک میسازد: «از خواب که پا شدم دیدم الکی الکی قبراق و سرِحالم. تو خیابان دیدم هوا آبیِ آبی است...». من هم مثل همة آدمهای داستان این سؤال برایم مطرح میشود که آیا قصهگو مرده است! عنکبوتهای داستان دوشنبه همانند گربة سیاه روی جلد شوم مینمایند. گربهای که در«دم گربه» نمایانگر دوستِ خائن و شوهردزد است. گفتوگوها، حسسازیهایِ زنان با پوشیدن لباسهایی که متعلق به مردِ داستان است، گرم و سرد شدنهاشان خوب پرداخته شده و کنایهای که در خواستن چایی و نخوردن عدسی هست به خوبی در داستان جا افتاده است.
برای خواندن همه مطلب ادامه مطلب را پایین همین متن کلیک کنید.
دیشب«اسیر فرانسوی» نوشتهی صادق خان هدایت را می خواندم. داستانی که چهرهای خوب و مخملین از آلمان دورهِ جنگ میسازد و به عکس فرانسویان را چون دژخیمی معرفی میکند. جالب اینجاست که داستان از زبان یک پیشخدمت فرانسوی که در آلمان اسیر بوده گفته میشود و او تعریف می کند که در اردوگاه اسیران المانیها چه رفتار خوبی با او و دیگر اسرا داشتهاند و اسارت برای فرانسویها نوعی تعطیلات به شمار میرفته است. در حالی که اردوگاه فرانسویان نقطهی مقابل بوده و آن جا اموات اسرای آلمانی را جلو چشمشان میآوردهاند. داستان با این جملات پایان میگیرد:
«بعد از آنکه نیم ساعتی شرح اسارت خودش را داد آهی کشید و گفت: «بهترین دورهی زندگانیم همان ایام اسارت من در آلمان بود و جاروب را برداشته از در بیرو ن رفت.»
این داستان را هدایت در پاریس به سال 1309 شمسی مطابق با 1920 میلادی نوشته است.
فکر کردم گذشتهی آلماندوست ما چقدر واضح در این داستان منعکس است.
رماننویسی ریشه در طبقة متوسط شهری دارد
فریبا حاجدایی چندین سال است که در کنار تدریس زبان، به نوشتن داستان، نقد و ترجمه برای نشریات گوناگون ادبی اشتغال دارد. چندی پیش نخستین مجموعه داستان او با عنوان«با شیرینی وارد میشویم» از سوی نشر فراسخن به بازار آمد. نویسنده با این کتاب نشان داد که با تکنیکهای داستاننویسی آشنایی داشته و توانایی پردازش ایدههای داستانی را به خوبی دارد. با فریبا حاجدایی گفتوگوی کوتاهی داشتم که در ادامه آن را خواهید خواند.
س. علت نامگذاری کتاب به این عنوان چه بود؟
حاجدایی: من سایهروشن کلام را در ادبیات، به ویژه حوزهی داستان، میپسندم. فرض کنیم شما، فنجان قهوهای در دست، روی پلة، مثلاً دوم، ایستادهاید و چهار پله مانده تا شما به طبقة بعد برسید. من سر راه به شما برمیخورم و به شما میگویم: «برو بالا!» خب این برو بالا هم میتواند رو به خود شما باشد و یا خطاب به نوشیدن قهوهتان باشد که: «بخورش دیگر». آدم وقتی کاری را میکند حتماً فقط یک چیز مد نظرش نبوده و به چیزهای متعددی چشم داشته، انتخاب نام کتاب هم یقیناً از این قائده مستثنی نیست.«با شیرینی وارد میشویم» میتواند«جعبهی شیرینی به دست» وارد میشویم معنا شود و یا«شیرین، و نه تلخ»، وارد میشویم و یا میتواند تعابیر بیشماری از این دست را به ذهن متبادر کند. مضاف بر آن ادبیات ما، شاید خودِ ما هم، مدتهاست که تلخ شده و تلخ شدهایم. من، و مطمئنم که همه، پیِ شیرینکامی هستیم، به همین خاطر بدم نیامد که کتاب«با شیرینی وارد» شود.
ادامه مطلب را بزنید و بقیه را بخوانید
|
فریبا حاجدایی: داشت میگفت كه سیاه رنگ اعتراض است، آبی آرامش و قرمز عشق به زندگی را به یاد میآورد، اما قهوهای میگوید كه تو وضعی هستی كه هیچكاری، حتی اعتراض هم، نمیتوانی بكنی. چشمم روی لباس تمام قهوهایاش مانده بود. در فرهیختگان چاپ شده |
بیستویک سال دیگر ما که هستیم؟
فریبا حاجدایی